تبليغاتX
روزگارمان

روزگارمان

...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما

اگه قراره رای موسوی رو قورت بدهند، یه آبم روش بخورند، امیدوارم درست بخورند، قبلا می ترسیدم از اینکه مثل دوره پیش، همه رای ها تغییر کنه اما این بار نه به سمت احمدی نژاد بلکه به سمت محسن رضایی، اما الان بدم نمیاد این اتفاق بیفته. حداقل با سوادتر از بقیه اس! اما بازم امیدوارم که مردی با شال سبز بمونه.

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت23:39توسط آنه | |

تو را جا می گذارم

پشت هرم گرم نفست بر گونه هایم

پشت لرزش اشکات بر دستانم

پشت پیغام عاشقانه ات بر چشمانم

تو را جا می گذارم...

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت20:47توسط آنه | |

چند شب پيش، وقتي كارم تموم شد كه ساعت نزديكاي 10 بود و راه من تا خونه پر از تاريكي و هيجان اينكه نكنه يه وقت يه لولو خرخره‌اي خر من رو بگيره! شريعتي مثل هميشه شلوغ بود و اما اين دفعه اين ترافيك باعث دل‌خوشيم شده بود كه مي‌تونم امن و راحت به سر مقصد منظور برسم. نزديكاي ساعت 10:15، رسيدم به تقاطع پل شريعتي و اتوبان صدر.

دلم خوش بود كه مثل هميشه توي صف عريض و طويل ماشين‌هاي شخصي يا تاكسي منتظر مي‌مونم و به اتفاق آدام‌هاي ديگه سوار ماشين مي‌شم. آدم‌هايي كه هر كدومشون يا كارمندن يا كارمند!!! اما وقتي ديدم بر عكس هميشه اين دفعه خبري از دفعه‌هاي قبل نيست دلم هري ريخت پايين كه «اي واي حالا نصفه شبي چطوري و با چه ماشيني بايد برسم به خونه؟!» چند دقيقه‌اي از تنها بودن من زير پل و بوق ممتد ماشين‌هايي كه هر كدوم براي وارد شدن به اتوبان پر از ترافيك باهمديگه مسابقه‌اي راه انداخته بودند، نگذشته بود كه دو تا كارگر افغاني كنار من ايستادند! يكي از اونها مدام من رو نگاه مي‌كرد و يه لبخند محو موذيانه نثارم مي‌كرد، تا جايي كه مي‌شد، سعي كردم خيلي عادي باشم و اصلا چشمم رو بهش نندازم. خدا خدا مي‌كردم كه يه وقت با من هم‌مسير نباشن، كه يك آقاي تنومند با سبيل‌هاي پر پشت به ما نزديك شد.

در همين گير و دار كه يه نگاهم به ساعت‌ام بود كه ده و نيم رو نشان مي‌داد و يك نگاه‌ام به آدم‌هاي اطرافم، بالاخره راننده‌ پرايدي دلش به حال ما سوخت و نگه داشت. مسير‌ها يكي بود! در حقيقت مسير ديگه‌اي وجود نداره، جز رفتن راه مستقيم! مرد سيبيلو، در جلويي پرايد رو باز كرد و شيرجه وحشتناكي به روي صندلي كمك راننده زد، ياد مسابقه صندلي بازي، زمان بچه‌گيام افتادم! هركسي زودتر براي نشستن قبل از توقف موزيك اقدام مي‌كرد، برنده مسابقه بود! درب عقب ماشين رو باز كردم و با نگاهم، دو تا كارگر افغاني رو هل دادم توي ماشين! چشمتان روز بد نبيند، از قضا همون آقاي افغاني كنار من نشست كه نگاه‌هاي هيزش رو تا چند دقيقه پيش داشتم به زور تحمل مي‌كردم، تا جايي كه مي‌شد سعي كردم از اين مرد فاصله بگيرم و مثل يه تيكه لواشك كه روي پلاستيك مي‌چسبه، به شيشه ماشين بچسبم! اما پاهاي روي زمينم رو چي كار مي‌كردم؟! خيلي نگذشته بود كه احساس كردم يه چيزي خيلي آروم داره روي كفشم كشيده مي‌شه! سريع پايم رو كشيدم و يه نگاه خيلي تلخ و عصبي به مرد افغاني كنارم انداختم. توي دلم تمام فحش‌هاي عالم رو به اون كه چطوري به خودش اجازه اين كارو مي‌ده و خودم مي‌دادم كه چرا به فكرم نرسيد كه يه آژانس بگيرمو راحت و بي‌دغدغه به خونه برسم؟

هرچي دعا و صلوات بود خوندم تا بالاخره جايي كه بايد پياده مي‌شدم، بهم چشمك زد، خيلي سريع گفتم: «آقا، زير پل عابر، پياده مي‌شم» خوشحال بودم كه سالم رسيدم و از شر اين استرس و اين كارگر رهايي پيدا مي‌كنم كه دوباره همون حس سراغم اومد، حس اينكه يه چيزي روي پنجه پام مي‌لغزه. ديگه نتونستم تحمل كنم و تمام شرم و حيايي كه مادرم هميشه تو بچه‌گي‌هام بهم ياد داده بود، تا اينجور موقع ها داشته باشم رو كنار گذاشتم و با صداي بلند و يه كمي هم لرزان گفتم«آقا ! پاتو جمع كن! هر چي من هيچي نمي‌گم، خجالت نمي‌كشي؟!» راننده كه داشت راهنما مي‌زد تا زير پل نگه داره و مرد جلويي با نيمچه فرياد من توجهشون جلب شد!

افغاني از همه چيز بي‌خبر، با رنگ پريده و اعتراض گفت«چي مي‌گي خانم؟!» در همين لحظه راننده ترمز كرد و من احساس كردم كه دوباره روي پاي من داره يه چيزي كشيده مي‌شه. افغاني با مسير نگاه من، به پايين نگاه كرد! دلم مي‌خواست زمين دهان باز كنه و برم توش! يه بطري خالي آب ! سر بطري به طرف پايين بود و با هر تكان ماشين، در دست‌انداز‌هاي اتوبان، به پاي من مي‌خورد! افغاني كه حالا متوجه اشتباه من شده بود شروع كرد به كولي بازي در آوردن كه:«چشاتو باز كن بعد حرف بزن! يعني كه چي تهمت مي‌زني؟ اينو نمي‌بيني مگه؟ مگه من مرض دارم آخه؟»نمي‌دونستم بايد چي‌كار كنم؟! از وضعيت پيش اومده خنده‌ام گرفته بود، پول رو به راننده دادم، فقط تونستم بگم «باشه آقا ! شما راست مي‌گي» پياده شدم. چند ثانيه‌اي توي بهت بودم، از اشتباه و پرويي خودم خنده‌ام گرفته بود... وارد منظريه شدم و از ته دل تا دم در خونه خنديدم...

+نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت0:24توسط آنه | |

برای من یکی که ۳ عدد مقدسیه!

تویی که این وبلاگ رو می خونی، بدون که ما فراموش کردیم حتی سه سالگی وبلاگمون رو تبریک بگیم! میبینی؟ همه جیز عجیب پیش می ره! اونقدر که نمی دون الان کجائیم!؟! شما میدونید؟

+نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت23:45توسط آنه | |

نگران نباش

اشکال از خطوط قلبی تو نیست که نمی گیره

دل دل می کنی و خط ها طپش های تو رو نمی شنون

مهم نیست اونا مسافت و فاصله رو نمی فهمن و

 میگن «موجودی حساب شما رو به پایانه»

بالاخره  موفق می شی

آخه شب تولدشه و تو سیندرلا شدی

نمی خوای بیشتر از یک دقیقه از 12 بگذره

خیلی دوره اما تو بازم می خوای اولی باشی

2:10 کافیه واسه یه تبریک عاشقانه؟

 نمی خوای بوق ممتد را بشنوی

تمام دوستت دارم هایت با صدای

«موجودی حساب شما به پایان رسید»

 بغض می شود و توی لعنتی

بی اعتبار میشی...

                                                                           نازنین

 

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت0:45توسط آنه | |

هوای بارونی و صدای خداحافظی تو

 

هوای بارونی و صدای در هم شکستن همه خاطرات عاشقانه من

 

خواستن حلالیت تو و ذره های عشق من که به تو حلال شده

 

حالا مهر فارغ اتحصیلی من با مهر ویزای تو یکی شد

 

و شاید هرگز چهار شنبه بارونی خرداد و ساعت 3:25 از یاد من نره

 

از وداع های طولانی بدم می آد

 

خداحافظ رفیق و تنها “یادواره هجده سالگی” 

 

                                                                                            نازنین

 

+نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت11:50توسط آنه | |

خاطره ها چشم می خورند و

تخته ای برای دستان تو نیست

خنده ها اشک می شود و

 فرصت تکراری نیست

 تصویرها دهن کجی می کنند و

تو تنها می مانی

تنها...

                                     «نازنین»

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت18:27توسط آنه | |

تولدم سلام...خوش اومدي...

چرا ناراحتي؟ نكنه از اينكه باز هم غريبانه متولد شدي و غريب اومدي دلخوري؟ سرتو بالا بگير اينبار عشق به تو لبخند زده و تبريك گفته...باز چته؟ منتظر بودي؟ ديگه منتظر چي؟ منتظر كي؟ خسته نشدي؟ من جاي تو صبرم تموم شده، تو هم بي خيال شو و بگذر...چي؟ نمي توني؟ چرا؟...

مي دونم بازم اوني كه مي خواستي نشد...مي دونم خاطره هاي غريب و گمشده اي از به دنيا اومدنت داري...چرا گريه مي كني؟ تو كه ديگه عادت كردي...خيلي وقته اشك نريختي، حالا روز ميلادت؟ حيف نيست؟ چرا نمي گي ته دلت چه خبره؟ چرا حرف نمي زني؟ دلزده نشدي از يه عالمه حرف تلنبار شده؟ كي مي خواي اينا رو بگي؟ نگو به وقتش كه منو نمي توني فريب بدي...داري بزرگ مي شي، الان خيلي ها آرزوي بزرگي و سن تو رو دارن...به بچه ها و كودك ها نگاه كن...باز كه بغض كردي، دوست داشتي جاي اونا بودي؟ جاي اونا هم كه بودي همين الانت رو مي خواستي....چرا روتو برمي گردوني؟ نكنه از منم دلخوري؟

حق داري...اينجا رو بهت حق مي دم...من هيچ وقت كاري برات نكردم...هديه من به تو هميشه غصه بوده و حسرت...مي دونم حسرت خيلي چيزا رو داري...مي دونم تو اين روز عين بچه ها حسرت خيلي چيزا به سرت مي زنه...مي دونم الان مدت هاست نه شمعي برات روشن شده نه ازت خواستن فوتش كني...بميرم برات كه حتي ازت نخواستم دعا و آرزو كني...تو كه مي دوني آرزوي تو با من سرابه...به چي دلخوشي؟ مي دونم برات دستي نزدن، جيغي نكشيدن، هورا نكردن و تو غرق نشدي...شاد شدي ولي غرقش نشدي...يه چيزي رو كم داري نه؟ اينقدر مظلوم منو نگاه نكن، چقدر مي خواي به رخم بكشي كه حقيرم و مقصر...نمي خواد خاطره هاي بد تولدات رو بهم بگي، مي دونم اصلا نمي خواي همون يه باري كه هديه غير رو گرفتي به ياد بياري...حق داري....

من براي تو اشتباه كردم، كاش به روز اومدن تو نرسيده تموم مي شد...سرتو برگردون منو ببين، بذار از همه خاطره هات همون يه باري كه تو خيابون تنها متولد شدي كنار ماگنوليا يادت بياد...يا همون باري كه تو سياه و سپيد شگفت زده ات كرد...مي دونم دلتنگ ماگنوليا تو لحظه هاي امسالي...گريه نكن، بر مي گرده...خيلي ها وقت انتظار تو بر نمي گردن

اينا رو ياد بگير، ديگه 22 ساله اومدي، بزرگ شو، بزرگ ببين، دلتو از خواسته هاي ميلادت بزرگتر كن براي تو هيچ اتفاقي نمي افته...از تمام دلتنگي ها و غريبي ات بگذر، تو خدا رو داري با دوستاي خوبي كه هرگز تو اين لحظه ها تنهات نذاشتن...يه روزي خودت اومدنت رو براي خودت سورپرايز مي كني...براي خودت كيك بگير، شمع بذار، روش بنويس تولدم مبارك و هي دست بزن، جيغ بكش، گريه كن...داد بزن و گريه كن و كنار ختطره هاي نداشته ات عكس بگير...بگذار هميشه تنهايي بزرگت كنه...حالا بازم منو ببين...

تولد 22 ساله سلام

+نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت10:43توسط آنه | |

 "ديگه دلم با هيچ كدومتون نيست...چيني بند زن سالهاست كه ديگه دلاي شكسته رو بند نمي زنه...

دوسش داشتم، اين جمله رو ميگم، فكر نمي كردم يه روزي دچارش بشم حالا:

                                       " به غم چنان دچارم كه غم دچار من است"

فكر نمي كردم خواستن ماندني هايت خودخواهي است، فداكاري كجاي رفتن توست؟...از بودنم گذشتم كه كنار هم بودن سرنوشتمون بشه اما انگار اينم خودخواهيه...حالا ديگه دوست داشتن شده كافي نه لازم! اين تبصره جديد قانون علاقه است كه من نميدونستم...گناهم هميشه نا آگاهي بود و تو خسته از تربيت من...

منم خسته ام، اونقدر كه ساعت ها متر كردن پارك لاله و خيابوناي بي احساس تهران رو نمي فهمم...حتي دست كشيدن به شمشادها و نفس زدن بين اونا كه عادتم با نوك طلا بوده رو هم نمي فهمم...ديگه دلگير نميشم اگه مگنوليا تو آبي كمرنگش غرق شده و بي رنگي منو نميبينه يا حتي ديدن جاي خاليش رو نيمكت كناريم تو ايستگاه همميشگي اذيتم نمي كنه...گم شدم، وسط يه عالمه راه و بيراه گم شدم، دارم مي جنگم كه رها نشم از تو و نبينم اون طرف تر مرهم زخم هام كنار گذاشته شده، نبينم ديگه حتي برام ديدن عشق هم دست نيافتني نيست...يه عالمه حرف دارم، اين جاي من نيست، دويدن دنبال سرنوشت شده تقدير دل و حكم قلبم...يادم نمي اد كنار آمدن كدامين آرزو چادر زده بودم و كي غافل شدم كه طوفان زد و باختم...حالا بي پناهم و كوله بارم فقط خاطره است...به سرم زد همشونو بريزم تو سطل آشغال خاطره ها و سبك شم اما نشد، به سرم زد بسوزونمشون و خاكسترشونو بريزم رو سرم و نشد...مي دونم اكه خاك گور هم پاشيده شه نه من دلسرد و نه اونا فراموشم ميشن...گفتن كه بدي تكيه كردن روز نبودن تكيه گاهه و حالا من گرفتار و در به در پناه و تكيه گاه گم شده ام و منتظرم...انتظار واژه عزيز و عجيني شده برام...

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود، براي روزهاي سكوت و آرومم، براي روياهاي كوچك و آرزوهاي بزرگم، براي قهقهه هاي مستانه ام از بازي روزگار و عشق...براي تنهايي هاي بي غصه ام....

اين روزها- پاييز را مي گويم- اتفاق هاي عجيبي دلشادم مي كنه، ديدن هياهوي بچه ها كه از مدرسه تعطيل ميشن، قدم زنان بودن پيرمرد با همسر پيرش و شنيدن يواشكي جمله هاي عاشقان تازه شروع كرده...انگاري هيچ غمي نداري و تنها نيستي حتي ميون يه غالمه پيام كوتاه كه ميگه ديگه وقت نبودنمه...هيچي نمي فهمي...مث يه سنگ كبود كه آب روش جاري بشه و اگه بشكافه تقصير سنگ نيست...هميشه وقتي دنبال گوش شنوايي مي بيني پاي درد دل نشستي و يادت ميره مي خواستي حرف بزني، مي خواستي باشي، چيزايي مي خواستي كه همشو ازت دريغ كردن...حالا

                   " از ميان شكل هاي هندسي محدود به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد"

روزاي خزونو دارم با سكوت خدا سپري مي كنم و بهش رسيدم، سكوتي كه حتي بامزي هم فهميد و من خنديدم...سپيده گفت: صدات كه خوب و شاده، گفتم چه نشستي كه آهن شدم و نگران ضربه هاي آخرم...حالا من ميگم عادت كردن به تنهايي از خود تنهايي سخت تره و

                               عادت مي كنيم...عادت مي كنيم....عادت ميكنيم...

                             

                                                                                                      نازنين

 

+نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت23:26توسط آنه | |

کاش همه چی یه خواب قشنگ باشه٬ نه؟ پس بیدار شو٬ تو هرگز بزرگ نمی شی...

اشکاتو پاک کن٬ هنوز فرصت ها مال توان٬ از بودنت دفاع کن٬ نرو...نذار از خاطره ها ببرنت...بگو بیدار باشن که ندزدنت...راحت این حجم خاطره ها رو تو کوله بارت جمع نکردی...با اون یه تکه سهم عشقت چه می کنی؟ کجای نیمه پنهان دلت جاش می ذاری؟ مواظب رد پاهات باش...ببین کجاها و برای کیا اونا رو به یادگار گذاشتی؟ از این دنیا٬ از ماگنولیا نگذر...تو تبلور همه این خاطره هایی...راست گفت که زنها عروسک بازیشونم جدیه و حالا... صدای فریادتو کسی نمیشنوه٬ نه؟ انگار دارن تکه تکه ات می کنن٬ مثل مردنه...

می گفت مردن از کوری خیلی دردناکه و چشماتو تو هیچ مبارزه ای نده و من میگم مردن از نداشتن خاطره هات دردناک تره و مواظب حافظه ات باش...می ترسی؟ نترس...تو هرگز تو فاصله های سنتی گم نمیشی...دستاتو بسپر به نوک طلا و نوک سیاهت و راهی خونه مادر بزرگه شو که امن تره...می دونم می خوای فرار کنی...یه دفعه هولت دادن تو زندگی و توانایی نداری تغییرش بدی...بمون...بگو که کودکی زنده ات به لحظه های بزرگ شدن می ارزه٬ بگو که معجزه ها رو٬ حتی خدا رو تو همین دنیا داری...تو بزرگ شده همین روزگاری...نترس...بزرگ شدی؟ بگو که پاشنه کفش طلاتو جا نذاشتی و منتظر شاهزاده سوار بر اسب سپید نیستی...پا رو علاقه ات بذار و بگو اصلا مال این حرفا نیستی...پاره های وجودتو به دل شکسته ات بند بزن و راهی نشو...این روزا غم عجیبی توی قلبم پا می ذاره...یه دردی تو قلبمه و خاطره هامو به هم گره میزنه...روی یه پل گیر کردی و دست به مناجاتی...گذشتن از بیغوله ها کار من نیست...گذشتن از ارکیده٬ جهانتاب٬ میر هادی٬ باران و پیروز کار من نیست...از سرزمین رویاهام نمی گذرم٬ تلاش نکن...از تو شاید اما از خاطره هام هرگز...منو از من نگیرین...گذشتن از روزای برفی پر از صدای قهقهه هامون رو یادآور نشو...من آدم موندنم...دلهره هاتو می فهمم و هیچ کس نمی دونه با چه غوغایی دست به گریبانی٬ میدونم نمی خوای بزرگ شی...می دونم از واقعیت ها همیشه میگریختی و اینبار هم به بهانه نگه داشتن همه رفاقت ها و خاطره هات بگریز...

خسته عاصی...کعبه آمالتو حفظ کن و بجنگ...اشک نریز...خدا به خاطره های تو رحم می کنه٬ می دونم

کاش همه چی یه خواب قشنگ باشه٬ بیدارت کنن٬ دردونه ات رو بدن دستت و بگن برو بازی کن٬ این حرفا حالا خیلی زوده...خیلی زوده...

                                                       "نازنین"

+نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت11:24توسط آنه | |