تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما

امشب بلندترین شب ساله،میگن یه دقیقه بیشتر از شبای دیگه اس!

پس امشب یه دقیقه بیشتر فرصت دارم تا فکر کنم.امشب می تونم یه دقیقه بیشتر به بی تو بودن فکر کنم،به اینکه چقدر دوستت ندارم،به اینکه می تونم با تو باشم یا نه؟!

امشب یه دقیقه بیشتر فرصت دارم تا به این نتیجه برسم که حماقت های ۳۶۵روز پیشم رو بذارم کنار...

امشب می خوام خودم باشم! یه دقیقه با خودم باشم! به این فکر کنم که بدون تو هم زندگیم هیچیش نمی شه!!  

برو! بذار گوهری که توی دستامه رو ببینم، به کوری چشم تو می خوام دوسش داشته باشم ،می خوام باهاش باشم ، می خوام زندگیمو رنگی کنم پر از رنگ سبز ، رنگ روح زندگی!!

اون مث تو نیست !!!

و اما امشب یه دقیقه فرصت دارم تا از خونمون، از اتاقم ، از خاطره هام از زندگی ۶ سالم توی این خونه خداحافظی کنم. امشب می خوام گریه کنم!! می خوام تمام ناراحتی های دلمو پا به پای بارون آخرین روز پاییز فراموش کنم ، می خوام به نازنین و هدیه فکر کنم ، به روزایی که با هم توی این خونه خندیدیم، به روزا و شبای جشنواره که شب تا صبح بیدار می موندیم و واسه فردا تصمیم می گرفتیم که از صبح بیدار شیم  و بریم تو کدوم صف واسه کدوم فیلم وایسیم ، صبح هم تا ساعت ۱۲ ظهر خواب می موندیم، به چهار شنبه سوری که هفت تا سیگارت و یه بسته فشفشه بیشتر نداشتیم و از بالکن اتاق من همون هفت تا  سیگارت رو هم پرت کردیم بیرون و کلی جیغ زدیم و خندیدیم.

به شبای جشنواره مطبوعات که نازی می اومد و ما که تا صبح بیدار می موندیم حالا از خستگی غش می کردیم .

و تابستونی که هدیه اومد با من آمار کار کنه و خنگ بازی های من دو تامونو کلافه کرده بود.

و ؟آخرین باری که (بعد از تئاتر در کمال پر رویی و بی پولی رفتیم دیدنی ها !!! و شبش که با هم بودیم ) به عنوان آخرین شب زنده داری در ساختمان ارکیده، طبقه چهارم ، اتاق آخر دور هم جمع شدیم!!

امشب می خوام تو این یه دقیقه اضافی عکسا و فیلمای روزای خوب و خوشمونو نگا کنم !

می خوام ببینم چطوری می تونم زمستونمو بهاری کنم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 15:12  توسط آنه  | 

سلام ماگنولیا تولدت مبارک!

تو این شلوغی آدم ها تو این ازدحام غم و غصه ها تو این هوای همیشه سرد پاییز که سوزش دامن گیر شده تنها شاید تبریک ساده تولد تو کورسوی امید تو نا امیدی باشه.

امشب یلدای بی تو سخت و طولانی خواهد گذشت اصلا فکرش رو نمی کردم یه روزی شب یلدا بشه تولد عزیزترینم امشب یلدا یی نخواهم داشت چون چند وقتی است که دارم شبانه روز رو یلدایی می گذرونم بی خیال چون تولدته نمی خوام از غصه های تموم نشدنی بگم نمی خوام.

فکر نمی کردم تو اولین سالی که می خوام بهت تولدتو تبریک بگم تو نباشی تو در دوردست ها باشی آنجاکه آسمان مثل اینجا بغضی نخواهد داشت امشب تولد تو بزرگواره تو که اینجا و در فرصتی کوتاه به ما(من و آرامه) آموختی بهمون یاد دادی که قوی باشیم که جلوی مشکلات مثل تو با اون خنده هات قهقهه بزنیم و دم برنیاریم حالا تو نیستی و جای خالی تو اینجا تو شهر تو دفتر داره بیداد می کنه داره به ما لبخند می زنه فکرشو می کردی؟

باز هم بی خیال مهم اینه که امشب تولد تو عزیزه

 به فکر بهار نارنج نباش به نسیم بسپارش و براش آرزو کن همین

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 14:32  توسط آنه  | 

سلام مثل اینکه قراره فقط غمناک  بنویسیم از شمایی که این وب رو می خونید معذرت

 می خوایم که چند وقته نوشته های ما رنگ پاییز به خودش گرفته راستشو بخواین ما خودمونم پاییزی شدیم …

 

تا حالا شده وسط جاده زندگیت بایستی و برگردی به پشت سرت نگاه کنی؟…

تا حالا شده برگردی ببینی اینهمه مسیر رو چطوری اومدی؟…

من با اینکه خیلی دیر شده بود اما الآن ایستادم و دارم به پشت سرم نگاه می کنم…

خاطرات تو گرد و غبار سیاهی بهم چشمک میزنه…

چه پل هایی که خراب شده …

چه خریت ها که نکردم…چه تاوان هایی که پس ندادم و هنوزم دارم پس میدم…

هنوزم دارم با یه قلب ساده و صاف جلو میرم می بینم همه با طمع دارن نگاهم می کنن اما من دست بر نمی دارم فکر می کنم همه خوبن همه مثل خودم هستن اما...

 اشتباه کردم ...

حالا می فهمم که اشتباه کردم تو این مسیر طی شده خیلی جاها اشتباه کردم...

 افسوس که فرصتی ندارم حتی از خودم معذرت بخوام...

 راست گفتن که زیادی خوشبینم زیادی سادگی می کنم زیادی صبورم زیادی لطف می کنم و واسه همه از جون مایه می ذارم حلا کم عزتی ها نشانه همون لطف هاست ...

کاش می دونستم خدا تقاص کدوم گناهم رو داره ازم می گیره که تمومی نداره

می خوام اعتراف کنم که خسته ام که توان امتحان هاشو ندارم که از پا افتادم افتادم

 ته یه چاه سیاه که طناب محبتی ازش آویزان نیست دارم دست و پا میزنم...

 یه عمر واسه همه خواستم و کسی برام نخواست همه بهم گفتن نکن نرو اما من رفتم گفتم من جواب رو از خدا می گیرم اما حالا…

حتی خدا صدای منو نمیشنوه!..

 شما صداش کنید شما برای من شفاعت بخواین…پشت سر من هیچ کسی نیست همه رفتن همه دارن زندگی می کنن و لحظه ای از من یاد نمی کنن ...

به همین سادگی و راحتی باختم و مات شدم…

 

حالا جایی ایستادم که جای من نیست من مال اینجا نیستم سهم من این نبود... دیگه نمی دونم جواب خودم رو چی باید بدم کاش یکی تو تمام این مسیر بود که بهم یاد می داد متعادل باشم بهم یاد می داد که عشق خیلی بزرگه...

 بزرگتر از اون چیزیکه با قدم های کوچکم هیچ وقت بهش نرسم!

 

هیچ وقت فکر نمی کردم هفته های آخر پاییز رو اینقدر سخت بگذرونم دیگه سلاح دفاعیم کار نمی کنه دیگه انگیزه ای برام نمونده... اونی که می خواستم تو غبارا گم شد و من یکسال بیهوده دویدم... یکسال…همش از خودم فرار کردم با خودم لج کردم برای همه تصور های قشنگ ساختم گفتم به همه سورش رو میدم گفتم که باید صبر کنیم کاش می دیدم که سر تکان میدن... و بی خیال می شدم کاش می شنیدم و اینقدر جلو نمی رفتم کاش از یک وجود خارجی حرف نمیزدم کاش از خنده های دیگران که افکار کودکانه منو مسخره می کردن ناراحت می شدم و به خودم می اومدم از موقعیت ها می گریختم تا بت تو نشکنه تو ذهنم…کاش نمی گریختم…کاش…

 

یه شب یکی بهم گفت بالاخره که چی؟ گفتم تا جاییکه عشق تو رگ هامه میرم...

 می خواستم کنفیکون کنم می خواستم دنیا رو به پاش بریزم می خواستم همه بدونن که...

 عاشقم و پیروز…کاش رویا نمی بافتم…

 

ار همه متنفر شدم این همون نتیجه ای بود که هدیه گفت دچارش میشم و گفتم نه اما حالا چرا دروغ بگم از همه خسته شدم از همه ناراحتم دیگه اطمینان ندارم دیگه نمی خوام آلت دست آدم ها بشم می دونم که باز هم میشم اما شما دعا کنید که نشه ...

 

دعا کنید عشق فراموشم بشه...دعا کنید...

 

از من به شما نصیحت: همیشه دنبال اون چیزایی باشید که نمی خواین به دستش بیارین!

 

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

روی خاموشیه لب هام جز تو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره…

لحظه ها را بی تو بودن…

 

 راستی بعد از تو هنوز باورم نمی شود بعد از تو شده است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 21:25  توسط آنه  | 

سلام به همه کسانی که این وبلاگ رو می خونن و اونایی که نمی خونن با اینکه وبلاگ مال ما سه نفره و قراره برای ثبت خاطراتمون باشه اما من اینجا  می خوام که اجازه بدین این مطلب کاملا بی ربط باشه!

سلام...امروز ۲۰/۹/۱۳۸۴است و من دیروز یعنی ۱۹/۹/۱۳۸۴ بالاخره اومدم و دیدمت...بالاخره...

شاید اگه آرامه نبود باز هم مثل هر دفعه نمی شد که ببینمت ولی خدا دوستای خوب رو واسه همین زمانها به من داده دوستایی که بخشی از زندگی من هستن و تو باید اینو بدونی...بدونی تو لحظه لحظه یاد تو اونا گوش شنوای من بودن...اونا بودن که از شادی من با تو شاد می شدن و از غصه من که تو باشی غصه می خوردن(چقدر بی ربط شد!) دیروز هم همین بود...اگه آرامه اصرار نمی کرد و به من انگیزه نمیداد من هرگز برای بلند شدن تلاش نمی کردم ولی نذاشت به قول خودش خواست یه شنبه شب راحت باشه از غر زدن های من! قبول کردم به خاطر شوق اون انتظار خودم و...تو! راه دور بود و برای من طولانی تر شده بود تو راه من ذکر می گفتم و با آرامه عکس العمل تو رو حدس می زدیم...

کاش رویا نمی بافتیم!

به هر سختی بود (که نمی تونم بگم از چه بابت!) رسیدیم راستی می دونی همسایه ها از دستتون شاکین؟ مثل اینکه خیلی شلوغ می کنید از من خواست بهتون بگم ساکت تر باشید منم گفتم باشه ولی آخه تو که صدایی نداری! تو آزارت به یه مورچه هم نمی رسه می رسه؟ بالاخره رسیدیم...

باز هم به اصرار آرامه وارد محوطه درونی شدم...انگار آرامه از جانب خدا منو هول می داد تو سرنوشت...!باز هم باید صبر می کردیم چون تو حالا حالا ها نمی اومدی اینو من میدونستم از همه بهتر! ولی...بالاخره اومدی...مثل همیشه ات اومدی...ساکت آروم و...راستی باز هم آرامه  زودتر از من دیدت...

برخلاف تمام چیزایی که ساخته بودیم اینبار تصورمون به واقعیت نپیوست و باختیم...من بعد از ۷ما میدیدمت با همون حس قدیمی...بازم دستام می لرزید...باز هم سردم شده بود...باز هم صدای قلبم و می شنیدم.. اما تو...مثل قبل سردتر از قبل فقط گذشتی سرد بی روح بی تفاوت و با نگاهی که تا اعماقش حتی چیزی پیدا نکردم...چرا؟ چرا من؟ ساده اومدی ساده رفتی...

کاش به اون همسایه می گفتم که تو اهل شلوغی نیستی... کاش...

دیگه ندیدمت...حتی برنگشتی که ببینی هنوز هستم یا نه؟ اصلا یادت رفت برگردی ببینی واسه چی اومدم؟ یادت رفت...مثل بقیه چیزها که زود یادت میره!حالا نمیدونم چی میشه؟...

من هستم با یه دنیا دلتگی تو لحظات زندگیم...

تو چی؟...راستی اصلا صدای قلب منو شنیدی؟

اونیکه مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت و تو این بیراهه ها

رد پاش هم واسه چشمات جا نذاشت....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 14:16  توسط آنه  | 

سهم من این است...سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 

سلام مثل اینکه با مطلب قبلی تونستم به قول عزیز من و هدیه و آرامه یه کارایی بکنم !

امروز همکار مشترک من و آرامه گفت :"چقدر شما دو تا هوای همدیگر و دارین؟" بعد زد به تخته چشم نخوریم...

 

پارسال یه همچین موقع هایی من و آرامه ایده های فکریمون تراوش!!! کرد و طرحی ساختیم که کار کنیم و مستقل باشیم و به بخشی از آرزوهای مشترکمون رنگ تحقق بزنیم ما بودیم و یه برگ کلاسور و یه دنیا انرژی و انگیزه و شوق خبرنگاری و هیجان و جست و جوهاش...دقیقا پارسال همین موقع ها بود...موقع برگ ریزان...اسم طرحهای ما ایستگاه آخر و فیلم زندگی بود...

 

میدونید چه جوری این طرح ها به فکرمون رسید؟ یه شبی از شب های تابستان که آرامه پیش من بود و مثل قبل و همیشه شب زنده داریمون گل کرده بود با کلی فکر و خیال تو اون تاریکی طرح ها رو نوشتیم...ممکنه بپرسین تابستان کجا و پاییز کجا؟ اما تلاش های ما از اواخر شهریور شروع شد تا آذر که سرنوشت کاری من و آرامه رقم خورد ...یکسال گذشته و بهترین خاطرات من در همون زمان ها جا مانده ...شاید بعدا براتون گفتم که سال 83 برای من و آرامه چه سالی بود!!!

 

راستی آرامه یادت هست اون شب تابستانی چه تاریخی بود؟!...

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 21:56  توسط آنه  | 

دلم گرفته است دلم گرفته است

دستانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است   پرنده مردنی است...

سلام می دونم که حالت خوبه حال منم خوبه  ولی تو باور نکن!

 امروز ۷ ماه از آخرین باری که دیدمت می گذره از آخرین نگاهت فقط یه خنده کوتاه یادمه تو چی یادت میاد؟... امروز قرار بود بیام پیشت... بیام و بعد اینهمه مدت زنده کنم دلتنگی هامو ولی نشد باز هم نشد حتی هدیه هم پرسید گفت مگه قرار نبود امروز بری؟ گفتم چرا ولی نشد نخواست منم نرفتم باز هم دارم با همون خاطره خنده ات سرمیکنم ...همه بهم امید می دن همه میگن حکمت داره قسمت نیست اما تو که می دونی گفتن این حرفا به حرف ساده است نه برای من که دارم یه تنه می جنگم و فریادرسی نیست ...اما نیومدن پیش تو باعث شد من و آرامه بریم پیش هدیه و بخشی از خاطرات آرامه رو ورق بزنیم خاطراتی که منم باهاش گره خوردم و از لحظه هاش یادگاری دارم میدونم گنگ و خسته کننده حرف می زنیم ...اما

 زخم های آدم سرمایه است نمیشه با همه تقسیمش کرد...اونم این روزها که هوای حوصله همه ابری است و چشمی از عشق می خواهد!

خلاصه دیدن کسی که آرامه خودش توضیح داده باعث شد علاوه بر گذشته باز غصه بخوریم غصه بخوریم و اعتراف کنیم که گاهی اوقات از سادگی خودمون حالمون بهم می خوره باید بگم الآن درد مشترک با آرامه دارم منم یه مدت  دوست و همراه کسی شدم که بعدا فهمیدم ارزش نداشته کسی که ریشه اش پوسیده بود و با یه نسیم تازه از خاک جدا شد یه مدت دویدم واسه کسی که...مداوم وقتی فکر کردم گمشده پیگیرش شدم به هر طریقی می گشتم پیداش کنم تا بفهمم زنده است و دل نگرانیم کم بشه اما...می دونی جواب این محبت ها رو چی داد؟ خدا کنه هیچوقت این تشکر ها نصیبتون نشه...

اما به جاش تو بد شدی از من و عشقم رد شده      به من یه پشت پا زدی تهمت ناروا زدی

وقتی فهمیدم دستم نمک نداشته که دیگه خیلی دیر شده بود راست گفت اون که گفت :

دوستیه نزدیک داشته باش اما تو این دوستی باهاش عمیق نشو!

آره آری جونم خیلی ها لیاقت عمق دوستی و محبت من و تو رو ندارن اما

 یکی هست اون بالا که تقاص لحظه های رفته من و تو رو می گیره ...نگران نباش ...

اونی که باید صدای من و تو رو می شنوه...می شنوه!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 20:50  توسط آنه  | 

یه کسی نیست که برات ساز بزنه          گریه هات و زیر آواز بزنه

اگه سهمت آسمون نیست لا اقل            قفست رو نقش پرواز بزنه

کسی نیست تا قصه ها رو تو کتابا بنویسه       شب تلخ عاشقا رو واسه فردا بنویسه

با من انگار در و دیوار عمریه غریبه هستن         مست و هشیار خواب و بیدار دل تنهامو شکستن

آسمون هم غربتم رو نمی باره                         دستی حتی توی شب هام یه چراغی نمی آره

من با تنهایی خوشم تنهایی یه عادته                من و از من نگیرین خلوتم عبادته

خب! این شعر قشنگ رو هم عزیز دل من و هدیه و آرامه خونده! پیدا کردن کاستی که این آهنگ توش باشه هم قصه ای داره! یه روز گرم تابستون که آرامه پیش من بود مثل همیشه رفتیم گردش اونم کجا؟ "پاساژ مفید" می دونم نمی شناسید ولی پاتوق من و آرامه بود همین جوری طبقاتش رو بالا پایین می کردیم که یه نوار فروشیه بزرگ پیدا کردیم! سریع رفتیم و آقای جوان فروشنده را با تمام حیله های ممکن! راضی کردیم نوارهاشو بگرده شاید پیدا کنه فقط به خاطر هدیه! فقط به خاطر هدیه! آفاهه بالاخره پیدا کرد همون کاست با همون آهنگ به همین راحتی! با شوق اومدیم خونه گذاشتیم تو ضبط و زنگ زدیم به هدیه گوشی تلفن بین من  و آرامه با دعوا جا به جا می شد و هول بودیم یکیمون زودتر بگه و این وسط هدیه فقط جیغ می شنید و ابراز احساسات ما نه آهنگ!

از اون روز خیلی وقته می گذره دیگه پیش نیومد با آرامه اون پاساژ رو زیر و رو کنیم و فالوده بخوریم...

 دیگه به هیجان نیومدیم...

 خیلی وقته از ته دل جیغ نزدم...

 خیلی وقته از ته دل باهاتون نخندیدم !

 خیلی وقته! خیلی وقته.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 20:21  توسط آنه  | 

قد دنیا برام دوستیمون می ارزه

شور تو دستام داره می لرزه!

سلام این بیتی که می بینید یک قسمت از شعریه که عزیز دل ما سه نفر خونده منتهی ما یک واژه آن را تغییر دادیم ( اگه فهمیدین کدوم جایزه دارین!) نمی دونم با نظرات متناقض شما چطور باید برخورد کنم بعضی ها مشوقن بعضی ها انگیزه از بین می برند ما اینجا نمی خوایم مرکز مشاوره حل مشکلات اجتماع باز کنیم در عین حال حرف مفت هم نمی خواهیم بزنیم 

امروز بعد از یه مدت طولانی ما(۳ تفر) همدیگر رو تو دفتر کار من و آرامه دیدیم موقع غذا خوردن هدیه گفت که باباش( که من و آرامه خیلی دوسش داریم) گفته یه مدته ماها با هم بیرون نرفتیم ! برام جالب بود اینقدر ما با هم بودیم و پیش هم که همه می دونستن اگه از هر کدوم ما خبری نباشه باید سراغمون رو از یکی از خودمون ۳ تا بگیرن! ولی حالا...

دانشگاه های جدا از هم درس های سخت جور نشدن روزهای تعطیلیمون با هم و کار من و آرامه و خلاصه درگیری های ذهنی و دل مشغولی ها مسبب فاصله ها شده...

ما که هفته ای دو بار با هم بودیم و می گشتیم و بعد خونه یکیمون شبا تا صبح بیدار می موندیم حالا...

مشکل اینجاست که تو اون هرمی که من و هدیه و آرامه راسش هستیم آدم های دیگه ای تو اضلاع ما می آیند آدم های که از ما نیستند و دست تقدیر اونا رو تو مثلث ما می آره این وسط اونی بازنده است که همیشه ضلعش خالیه!!!

امروز...امروز یادم نمی اومد هدیه رو بعد از چند وقت می دیدم امروز ...امروز هدیه صدای ضبط شده منو که تو گوشیش بود گذاشت گوش کردم ...صدای من مال ۲/۹/۸۳ بود باورتون میشه؟ موضوع مال زمانیه که هدیه برای اولین بار اومد دانشگاه ما و چه اومدن پر ماجرایی...

هدیه گفت نازنین یک سال گذشت...آره هدیه یک سال گذشت و تو این یک سال من تو جنگ فاصله ها واسه از دست ندادنتون انگار یکسال پیر شدم پارسال که من و تو ترم اول بودیم و دانشگاه تو نزدیک خونه ما مدام با هم قرار می گذاشتیم و می اومدی پیش من راستی پیتزای دونیک یادته واسم گرفتی؟ اما حالا درست یک سال می گذره دانشگاه تو دیگه به من دور شده و قرارهات...ولش کن

راستی امروز اونجا که مثل همیشه خندیدی دلم برات خیلی تنگ شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 19:12  توسط آنه  | 

خدا دنيا را آفريد با قلبهايي مملو از عشق

سپس از آن بالاي آسمان به پايين نگاه كرد

و ديد كه همه ی ما نياز به دستي براي ياري داريم

كسي كه شريكمان شود و ما را بفهمد

 

او افراد ويژه اي را آفريد تا آنان همیشه ما را درک کنند

زمانهاي شادي و همچنين زمانهاي غم و ناراحتي

كسي كه ما بتوانیم همیشه وابسته شان باشیم

كسي كه ما " دوست " خطابش كنيم

 

خدا دوستان را آفريد

پس ما قسمتي از عشق تمام عيار الهي را حمل مي كنيم در تمامي قلب هایمان

 

سلام به همه ي دوستان گلم كه اين وبلاگو ميخونن،من(هدیه) یكي از اضلاع(یا به قول بعضی ها یکی از راس ها) اين مثلث دوستي هستم.اولين باره كه دارم مينويسم واسه وبلاگ. میشه گفت که این وبلاگ یه جورایی برای من سورپرایز بود چون آرامه و نازنین بعد از ساختنش لینکشو بهم دادن و گفتن چک کن منم وقتی چک کردم در کمال تعجب دیدیم که اسم من هم به عنوان یکی از نویسنده ها ذکر شده(فکر کنم یکم لهجه ام ضایع شده بید ) اینجوری شد که ما هم همینجوری به قول بعضیها (همچی یوهو) وبلاگ دار شدیم و از اونجایی که الان خیلی جوگیر هستیم می بینید که تو یه روز ۳ تا پست داریم چی کار کنیم خب خوشحالیمدیگه همین اینم یه مقدمه برای شروع کار من در این وبلاگ.امیدوارم که با نظرات شما یکمی از جو گیر بودن ما کم بشه تا مجبور نشید هر روز ۳ ۴ تا پست که هنوزم معلوم نیست حرف حسابشون چیه رو بخونید.

هم اکنون نیازمند نظرهای سبزتان هستیم  شماره حساب كامنتهاي وبلاگ روزگارمان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 13:19  توسط آنه  | 

اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

 روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید

 اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندند و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید

اکر از تنگی چشم دگران اگر از زمزمه ها اگز از حرف کسان می ترسی من جدا از دگران به تو خواهم پیوست

خویش را در تو نهان خواهم کرد و اگر ترس تو از خویشتن است من ترا در تن خود در رگ هستی خویش و به هر ذره ذرات وجودم که پر از خویشتن توست محو  گم خواهم کرد من تمامی وفا و تمامی دل عاشق خود را به تو خواهم بخشید

من همه هستی خود را بی بهانه به تو خواهم داد تا تو از من باشی

تو بیا که اگر آمدنت دیر شود و اگر آمدنت قصه پوچی باشد

من تو را ای همه خوبی تا دم مرگ نخواهم بخشید.

من و آرامه با این شعر خاطره داریم اونم خاطره های عاشقانه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 9:42  توسط آنه  | 

پاشو وقتو تلف نکن پاشو که باید عجله کنیم و بریم پاشو که باید دوباره دست به زانو بزنیم و بریم آره پاشو که وقت دل کندنه پاشو که برای من و تو آغازی دیگر است پاشو که باید جدا بشیم آره باید جدا بشیم که دوره من و تو گذشت

حالا وقت اون رسیده که من و توکودکی رو ببوسیم و یادگار گذشته ها کنیم حالا دیگه وقت اون رسیده که خاطراتمون رو تو صندوقچه گذشته ها بذاریم و بریم من و تو دیگه فرصت بازگشت به دوران گذشته هامون رو نداریم دیگه فرصتی نداریم که برگردیم و پشت نیمکت های قراضه مدرسه بشینیم و سر به سر بابای مدرسه بذاریم فرصت اینو نداریم که لحظه شماری کنیم معلم نیاد و از شادی رو میز و صندلی ها بزنیم فرصت اینو نداریم که بابت 25 صدم ارفاق اینور و اونور بریم و واسه معلم هامون خودمونو لوس کنیم فرصت شیطنت از من و تو داره کم کم گرفته

 می شه دیگه فرصت اینو نداریم که با همون بچه ها تو حیاط مدرسه بشینیم و پول های ته جیب و کیف رو خالی کنیم واسه ساندویچ های بدون ملات بوفه دیگه فرصت اینو نداریم که سر مراسم های مدرسه بی حوصله بشیم و جیم بزنیم و از آرزوهامون بگیم آره دیگه فرصتی نداریم حالا من و تو باید بریم دست به دیواره های گذشته هامون بکشیم و خداحافظی کنیم باید دست به رفاقت هامون بکشیم و خداحافظی کنیم آره خداحافظی کنیم و حلالیت بطلبیم و رهسپار بشیم

اما بیا قول بده به حرمت همون سالهای پشت نیمکت نشینی به حرمت همون رفاقت ها و خاطره ها برگردیم دوباره برگردیم و زنده کنیم شیطنت ها رو....ما مال همون دورانیم اگرچه بزرگ و بزرگتر بشیم...اون موقع که تو نمازخونه مدرسه غصه آینده رو می خوردیم و از رویاهامون

می گفتیم کاش فقط یه ذره دلمون تنگ می شدو زمان رو نگه می داشتیم پشیمون نیستم اما دلمون برای اصالتمون تنگ می شه برای شیطنت های دانش آموزی برای تقلب های پر از دلهره برای خودمون....برای خود دانش آموزمون که  تو گذشته هامون جا مونده و اومدیم

پاشو پاشو و بیا قول بده که یه روزی برگردیم...یه روزی با دست پر برگردیم و دوباره سلام کنیم به گذشته وخاطرات ...

بیا و قول بده ما یه روزی بر می گردیم.

این متن رو زمانی نوشتم که هم من هم آرامه هم هدیه دانشگاه قبول شدیم برام مثله کابوس بود جدا شدنمون نمی دونم این حس رو تجربه کردین یا نه اما واسه من اینقدر سخت بود که با نوشتن این متن هم راضی نشده بودم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 23:4  توسط آنه  | 

شاید به خودتون بگین خوندن خاطرات 3تا رفیق چی به ما می رسونه اما باید بگم خاطرات ما بیشتر از خاطره یه دلنامه است یه یادگاری عزیزه از زمان های گذشته از لحظاتی که فقط با یه معجزه بر می گرده!اینا رو واسه اونایی میگم که تازه رفاقت هاشون شروع شده می خوام بگم قدر لحظه لحظه دوستیشون رو بدونن

اگر کمتر از لحظه هم هست،قدر اونم بدونن!

 

اینجا قراره ما از اغاز ها حرف بزنیم از اتفاق هایی که تو لحظات دوستیمون رقم خورد و تا الان با ماست میدونم که تا همیشه می مونه مگه نه آرامه؟ هدیه؟

 

دل من دير زماني ست كه مي پندارد:

دوستي نيز گلي ست…مثل نيلوفر و ناز

ساقه ي ترد ظريفي دارد

بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد

در زميني كه ضمير من و توست

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:25  توسط آنه  | 

در یک تصمیم متهورانه اقدام به افتتاح یک وبلاگ این چنینی کردیم!!

تا هم خودمان حالشو ببریم هم شما!

ما سه نفر به ثبت خاطرات گذشته و حال خود می پردازیم تا حتی اگر روزی خودمان هم بخواهیم آنها را به فراموشی بسپاریم ، حرمت این نوشته ها نگذارد.

منتظر نظراتتان هستیم !

آرامه - نازنین - هدیه

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 14:40  توسط آنه  |