جلوی آیینه این پا اون پا میشم از غم دوستیمون یه گوله آتیشم!
سلام از اینکه مطلب ما دیر به دیر عوض می شه گله نکنین چون دل مشغولی ها زیاده! حالا هم که وقت امتحان های ترم شده و همه ما به نوعی داریم درس می خونیم، خیلی بد شد که وقت امتحان ها با جشنواره فیلم فجر هم زمان شده آخه شما نمیدونین پارسال ما چه وقایعی با این جشنواره داشتیم! جالب اینجاست که فقط جشنواره هم نبود امتحان ها که تموم شد وقت تعطیلی ترم همه ما همزمان شد با دو تا کنسرت و جشنواره ،در عرض دو هفته چه خوش گذرونی ها که نکردیم خودمون باورمون نمی شد سرمای زمستون، بارون و برف( آره بارون می اومد خوب یادمه!) و هزار تا مشکل دیگه ما رو از صف جشنواره بیرون نمی کرد همه عشقش بود و صفش...یه ایل آدم بودیم چه خنده ها و البته گریه ها که تو صف داشتیم! برنامه جشنواره دست به دست می چرخید و از بس نگاش کرده بودیم مچاله شده بود چه کنسرت های به یاد ماندنی که نرفتیم! هدیه یادته؟ کنسرت عزیز دل تو و من و آرامه باورمون نمیشدخواب فائزه یادته؟ همش فکر می کردیم بعضی چیزا فقط خوابه اما اون شب تو سالن میلاد تعبیر خواب فائزه بود چقدر به خاطر جو سالن مجبور بودیم خودمونو کنترل کنیم که جیغ نزنیم و فضای کلاسیک رو به هم نزنیم اما مگه می شد؟...دقیقا آهنگی که گفته بودی رو خوند...یادته؟ -خسته که نشدین؟ -نه...-من متوجه نشدم خسته که نشدین؟ -اینبار جواب محکم مردم که گفتن نه و فریاد های پر شوق من و تو توی دلمون...
موضوع مال تاریخ ۷/۱۱ /۸۳ است سالن میلاد ساعت۳۰/ ۲۱ ردیف ۲۳یکی ازقطعات این بود "ای هم ستاره با یه اشاره دلو بزن به دریا غیر از یه حس تازه چی میخوای از این دنیا؟"
درست ۸ روز بعد تاریخ ۱۵/۱۱/۸۳ ساعت ۲۱ ردیف ۲ تو فرهنگسرای نیاوران جمع ما کنار هم نشسته بودیم و جیغ می زدیم آرامه یادته؟ اونجا دیگه راحت میشد جیغ زد چون به نوعی کنسرت دوستمون بود چقدر خوش گذشت به خصوص پشت صحنه و سوتی که به بنکدار دادیم مرحوم نوذری هم اونجا بود!
یکی از قطعات این بود: من مست مستم با با حیدر مدد من حق پرستم با با حیدر مدد!" شبش که برگشتیم پیش هدیه و تا ۴ صبح جلسه بررسی سینما بود یادته؟ فرداش که برف می اومد و رفتیم پارک سعادت آباد یادتونه؟ هدیه یادته رو برف ها چی نوشتی؟من تو اون سرما هوس فالوده کردم و شما ذرت خوردین هدیه یادته من و تو مورد اصابت گوله برفی ها قرار گرفتیم (نمی گم از طرف کیا که سوتی نشه !)آخرین فیلمی که با هم دیدیم " خیلی دور، خیلی نزدیک" بود من بعد از انتخاب واحد دانشگاه مستقیم اومدم سینما سپیده و فیلم رو دیدیم بعدشم اومدیم خونه ما و شب زنده داری تا ۴ صبح. اما حالا...حالا امتحان ها مانع شده ....تعطیلی ها با هم نیست...از جمع ما کسی تو صف نیست...من و آرامه راحت میتونیم فیلم ها رو ببینیم اما انگار لطف نداره من عادت کردم به شیطنت های توی صف، به دیر رسیدن ها، به کنجکاوی های که اول صف چه خبره ، به قاچاقی رفتن و فیلم دیدن، بازار سیاه بلیط خریدن و هزار درد دیگه که دیدن فیلم رو لذت بخش می کرد وگرنه راحت رفتن و نشستن و فیلم دیدن عین سینمای عادیه!
پریشب فیلممون رو گذاشتم و دیدم... بچه ها چه روزای خوبی بوده ...
تمام اون تصاویر ضبط شده ماندگاری خاطراتمونه ...
مدرک تمام روزای خوبمون ، روزایی که بی دغدغه و بی فکر بودیم و ذهنمون درگیر اینکه هر بازیگری چطور می رقصه؟ می دونم واسه تویی که وب رو می خونی این موضوع کلی واست خنده داره اما باور کن الان دو نفر از جمع ما دارن حسرت همون روزا رو می خورن ، حسرت اینکه پیش هم باشیم و به این فکر کنیم که فلان بازیگر کجای رویای ما قرار داره....مثل کودکیمون که دنبال فرصت بودیم کفش های پاشنه بلند مامان رو بپوشیم تا صدای تق تقش بهمون عشق بده...
الان که دارم اینا رو می نویسم بلیط سینماهایی که تو جشنواره پارسال رفتیم جلوی چشمم داره بهم لبخند می زنه...دور و برم پر خاطره است...باز هم دلم تنگ شد...باز هم دلم گرفت...کاش زودتر امتحان ها تموم بشه...کاش زودتر زمستون بگذره...کاش زودتر سال ۸۴ تموم بشه...اصلا سال خوبی نبود ...
یک دقیقه سال ۸۳ می ارزه به صد بار تکرار دقایق سال ۸۴...
یه ستاره ام ، یه ستاره غریبه ، گوشه یه کهکشون بی نهایت
راهو گم کردم و سرگردون و تنها ، وسط یه آسمون بی نهایت
ارکیده من سلام!
می دونم زمان خوبی رو واسه درد دل کردن انتخاب نکردم اما چون دیدم با هم درد مشترک داریم خواستم آخرین حرفا رو باهات بزنم. فرصت نشد برای آخرین بار هم بیام و ببینمت اما حالا می خوام گنجینه خاطراتم رو باهات ورق بزنم.
اولین باری که اومدم دیدنت یادته؟ بهار ۸۲ بود به آرامه گفتم رنگ قرمزت اینقدر تابلوست آدم گم نمیکنه!دیگه بهت علاقه مند شده بودم، عاشق راهت شده بودم، به خصوص وقتی بارون می اومد، درخت های سر به فلک کشیده و سبزی که خود نمایی می کرد، تک تک خاطرات من در اون راه جا مانده، وقتی تو نباشی گذر از اون راه هم دیگه فراموش می شه، این مدت کم اندوه داشتم حالا تو هم داری اندوهم میشی، چه خاطره هایی که داره تو تک تک آجرهای تو به یادگار باقی می مونه، تو رو به حرمت رفاقت قشنگ ما سه نفر که اونجا یکی از مامن هایشان بود، امانتدار خوبی باش.
بهترین سالهایی که باهات داشتم همون سال های ۸۲ و ۸۳ بود ، چه بودن هایی که رقم می خورد،چه اتفاق ها که نمی افتاد ، یادته روزای گرم تابستون که صدای فریاد های من و آرامه از داشتن معجزه های خدا پنجره هایت رو می لرزوند، یادته شوق و شادی آرامه که مدام راه می رفت و مترت می کرد! شبایی که تا سپیده صبح بیدار می موندیم و از خنده ها و زمزمه هایمان حتی دیواره هایت فرصت خواب نداشتند، یادت هست؟ نیم بزرگی از گذشته های قشنگم رو دارم پیشت جا می ذارم و میرم . تو اون کوچیکی اتاق هات حجم عظیمی از یادواره های کوچک ما شکل بزرگی می گرفت، باورت می شه خداوند همانجا ،میان همون جای کوچک هم دست نوازش به سر ما می کشید؟ شبایی که از غصه های کودکانه مان خوابمان نمی برد و پیش تو درد دل می کردیم یادته؟ کاش تموم نمی شد! کاش فرصت تکرارش بود! آرامه میگه جای جدید هم میشه خاطره ها رو زنده کرد اما خودشم می دونه برای من و خودش و هدیه ارکیده فقط یکیه! آخر هم نشد که ساختمون رو به روت کامل بشه و ما ببینیمش! اون یه تیکه راه همیشه خلوت و تاریک که برای من و آرامه همیشه ترسناک بود دیگه صدای قهقهه های ما رو نمی شنوه ، دیگه فرصتی نخواهد بود که توی اون تاریکی و نبودن ها زیر نور مهتابی ماه من و آرامه دستای هم رو بگیریم و رقص رفاقت کنیم! همون یه تیکه راه خاکیت هم زمانای بارون و برف قشنگ ترین خاطره های ما بود ، یادته؟چه رویاها که از خستگی نمی ساختیم...اما بالاخره یکی از آرزوهایمان پیش تو شکل واقعیت گرفت....باورهای ما، انگیزه های ما، خواستن های ما، پیش تو کنار دیوار های سبز رنگ بیغوله آرامه رنگ روح زندگی به خودش گرفت...
دلم تنگه...دلم برای تو، برای خاطرات بزرگی که داره پیش تو مدفون میشه، برای خودمون که با تو بودیم ،تو که تمامیت ما رو در خود گرفتی و پناهمان بودی، حالا ما هم مثل تو سخت شدیم و شاید از تو سختتر! هرچی پشت تو پنهان شدیم اما باز روزگار سیلی خود را زد ...
حالا زمان زمانه خداحافظی است، چیزیکه همیشه ازش متنفر بودم اما نمی شه جنگید انگار قراره که من پشت سر هم ببازم و از خاطره ها کنده بشم...دلم تنگ میشه برای ماشین های شهرک، برای پیر مردی که آرامه می گفت نمی شنوه و آروم میره ، برای نیلوفر، ۶۴ غربی ، کافی شاپ فانوس که آرامه هیچ وقت نیومد تنها با هم بریم واسه همین یه بار خاطره بد ازش به یادگار بردیم و یه بار و بعد از دو سال انتظار یه خاطره خیلی قشنگ که گفتنی نیست!، برای ونک پارک و پارکش که یه بار واسه تفریح رفتیم و یه بار ۱۳ به در مشترکمون رقم خورد، برای پل کردستان که چه دیالوگ هایی گفته نشد، چه بزیگری ها که نکردیم، چه فریاد ها که از سر شادی و شوق نکشیدیم، چقدر اون بارون طولانی ماه محرم که من و آرامه با هم بودیم روی اون پل و توی ماشین های شهرک خندیدیم...حالا فقط خاطره ای باقیست، آرامه میگه ناراحت نباشم توی جای جدید هم فرصت خاطره هست اما خودشم می دونه که ارکیده برای ما فقط یه ساختمون ساده نبود! یه پناهگاه بود...گاه غار تنهایی و گاه یار جمعی...می دونم که جای جدید بزرگتر از کنج سبز آرامه خواهد بود و شاید حتی سه نفری ما راحت تر بتونیم پیش هم قرار بگیریم و ستاره های رویاهایمان را از آسمون بچینیم اما من دلم برای غرهایمان تنگ می شود وقتی که بنا میشد ۳تایی پیش هم باشیم و تو اون جای تنگ به سختی جا می شدیم و تا صبح بیدار می ماندیم....عوضش کلی می خندیدیم و خواهش های آرامه بود که من آرومتر بخندم و حرف بزنم تا مامانینا بیدار نشن...میدونی آرامه فکر کنم مامانینا جای جدید دیگه راحت استراحت کنن چون فاصله زیاده و راحت میشه حرف زد،خندید و گریه کرد اما واقعا میشه؟
خب ارکیده من(ما) مواظب خودت باش مبادا اتاق خاطره های ما زخمی بشه، خراش برداره، مبادا خاطره ها رو باد ببره و سردشون بشه، مبادا ما رو یادت بره...بالاخره ما یه روزی بر می گردیم از فتحی شقاقی رد میشیم، میدون فرهنگ و پیش دانشگاهی خدیجه و رستوران هفت ستاره و پاساژ فرهنگ و شهر کتاب و ساندویچی بدون دخالت دست رو دور میزنیم، میدون کلانتری رو با اون تلفن عمومیش و کیوسکش رد می کنیم و میرسیم به چهار فصل و بستنی فروشی و باز هم تلفن عمومی و اون آقا ارمنیه رو رد می کنیم از پل می گذریم و می ریم پیش کیوسک سر آ.س.پ و بعد سوار ماشین های شهرک و پیش تو...دوست دارم تا اون موقع امانتدار خوبی باشی...قول بده ارکیده...قول.
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، می جوشید
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزها هر سایه رازی داشت
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت
آن روزها رفتند......
امشب آخرین شبیه که تو این خونه هستیم !!! واست ، آره واسه تویی که این وب لاگو میخونی ، کلی مطلب نوشته بودم، اما بازم مثل همیشه با یه اتفاقه ساده همه چیز بهم ریخت ،ٍ مثل همین الان!!!
زندگیو میببنی؟مثل یه گوی میمونه ، از هر طرفی بهش نیگا کنی ،یه سری مشکلات توی اون زاویه بزرگن و بقیشون کوچیک و درست بر عکس ....
الان حکایت زندگیه من حکایت گوی و میدان دیده!!!
انقدر عوض کردن این خونه واسم بغرنج شده که فکرم به هیجای دیگه نمیره ! دیگه نمی تونم به مسائلی که اگه هر شب به اونا فکر نمی کردم ،شبم صبح نمی شد فکر کنم !
اصلا دوست نداشتم به از دست دادن این خونه فکر کنم ولی حالا فردا صبح به ناچار باید اینجارو واسه همیشه ترک کنم...
اینجا رو با این همه خاطره ، خاطره از شادیو غم ، خاطره از...
حالا ارکیده عزیز ، باید ترکت کنم ، باید ازت بگذرم ، باید بزارمت واسه آدمایی بعد از من !!! واسه خانم مهر آور و آقای تقوی !!!
همین الان یکی وقتی فهمید واسه چی ناراحتم ، مسخرم کرد ، از اونجایی که منم طرز تفکرم واسه خودم به شخصه محترمه ، دوست ندارم مورد تمسخر شما ها هم قرار بگیرم...
فقط باید بگم ، خداحافظ نیلوفر.... سلام هنگامه شرقی....
دل به کسی نبند ، هیچ وقت دل به کسی نبند ...
چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمی شن!
ولی اگه دل بستی...هیچ وقت ازش جدا نشو
چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی!