تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما
سلام.
من بعد از خوندن مطلب جدید نازنین تصمیم گرفتم که بنویسم.نمی دونم چرا.نمیدونم کدوم جمله ی نازنین منو وادار به نوشتن کرد.اما منم باید مینوشتم.تا متهم نشم به بی احساس بودن.متهم نشم به اینکه برای خاطراتمون ذره ای ارزش قائل نیستم و مهمتر از همه متهم نشم به اینکه به خاطر ترس از،از دست دادن یه دوست خوبه که نمی نویسم.و حالا دارم می نویسم.نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟از چی باید بگم؟در مورد چی باهاتون درد و دل کنم.پس شروع میکنم.
من از همون اول دوستیمون یعنی حدودا 5 سال پیش مثل آرامه و نازنین شور و شوق حرف زدن در مورد علایقم،دوست داشتنام و چیزایی مثل اینارو نداشتم.یعنی چی میشد که دوستام از زبون من این حرفا رو میشنیدن .به عبارتی میتونم بگم من نسبتا آدم درون گرایی بودم.یعنی حالا هم هستم و بارها شده که به خاطر این خصوصیتم به بی احساس بودن متهم شدم. و چندین بار هم مورد قضاوت های نا عادلانه قرار گرفتم.فقط و فقط به این دلیل که به راحتی احساسات درونیم رو به زبون نمی یارم و ظاهریش نمیکنم.می خواستم به نازنین و به همه ی اونایی که فکر می کنن نوشتن برای من حرمت نداره بگم که اصلا این طوری نیست.منم مینوسم با این تفاوت که هیچکس به غیر از خودم وخدا از محتویات نوشته هام و حتی وجودشون خبری نداشت تا الان.اما منم اتاقم پره از سررسید هایی که یکی یکی با گذشت روزهای من در کنار شما پر شده،بعضی صفحه هاش که از اشکام خیس شده و جای اشکام رو میشه هنوزم رو اون صفحه ها پیدا کرد و در مقابل از بعضی صفحه ها هم میشه بوی خنده های از ته دل اونم با شما رو حس کرد.این دفتر ها و سر رسیدها میشه گفت به نوعی بخشی از گذشته ی منه.گذشته ای که در حال حاضر من دارم قبطه ی از دست دادن بعضی قسمت هاشو میخورم و در عوض آرزو میکنم که بعضی قسمت هاش دیگه تکرار نشن.اما از اونجایی که من آدم درونگرایی هستم و این گذشته به من و خاطراتم تعلق داره،ترجیح می دم که حالا حالا ها کسی نفهمه که من تو اون دفتر ها چی نوشتم.همونجوری که تا حالا کسی نفهمیده.ترجیح میدم به قول نازنین راز این دفتر ها رو فقط اون کلید فلزی بدونه و بس.(گرچه من هیچ وقت خاطراتم رو تو دفتر خاطراتهای قفلدار نمینویسم.)خب نازنین هر کسی یه طرز فکری داره.مطمئن باش که این دیگه نظرخودمه و از کسی ندزدیمش.راستی چه خوبه که آدم وقتی می خواد بنویسه فکر کنه،به خودش،به اطرافیانش و به حرفاشون و بعد قضاوت هاشو برای همه بنویسه.آره اینطوری خیلی بهتره
اینارو نگفتم که دوباره بحث اون جمعه ی قشنگ رو پیش بکشم.چون میدونم اون بحث هنوزم تموم نشده چون هنوز هیچ طرفی نتونسته طرف مقابل رو قانع کنه.اما نوشتم به خاطر اینکه به نازنین بگم کسی نمیتونه جلوی تو رو،دوست داشتنت رو،نوشتنتو و  عاشق شدنتو بگیره.نه من،نه هیچکس دیگه.اگه من بهت میگم که رو کارایی که کردی فکر کن و درست تصمیم بگیر، به خاطر اینه که نمی خوام دوباره شکست های تلخی رو که خوردی تکرار بشه.باور کن تنها دلیلم همینه.وگرنه نه حسادت میکنم،نه میخوام جلوی این تجربه ی قشنگو بگیرم.
پس تو  و آرامه به نوشتن متن های خوشگلتون ادامه بدید و هر دفعه که مینویسید اشک من یکیو در بیارید،اشک حسرت اون روزای قشنگو و اشک شوق برای این همه خاطره خوشگل با هم داشتن.و منم هر بار مثل ایندفعه احساس کردم که نیاز به اینه که منم بنویسم،می نویسم.به نوعی من میشم نویسنده ی مهمان.راستی نازنین من نفهمیدم که زبان این نوشته ی آخرت محاوره ای بود یا رسمی؟دوستان شما چی؟
این شعر رو هم با اجازه ی شما تقدیم می کنم به دوستای گلم البته با کمی تغییر و تصرف و عرض معذرت از نیما یوشیج:
 
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد:                      
نازنین،
آرامه.
 
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان.
 
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.                                                                        
                                                         
                                                         نیما یوشیج
 
مرسی از اینکه وقت گذاشتید و مطلب منم خوندید.
هدیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 11:46  توسط آنه  | 

دیدید تا حالا هر وقت دلت با یه کاری بوده همه عالم و آدم جمع می شوند که نهی ات کنند و از انجام کار منصرف؟یکی از بحث هایی که ما در آن جمعه قشنگ در کنار دوستان داشتیم همین بود، همه میگویند ننویس اما برای چرایشان دلیل قانع کننده ای نیست ، می گویند که وبلاگ امانتدار خوبی نیست، محرم اسرار نیست، پس تکلیف نوشتن چه می شود؟ ما هم که مکلفیم به تکلیف! من کاری به وبلاگ و اینکه همه می خوانند و شاید نوشتن و گفتن حرفهایم به ضررم تمام شود ندارم ، من عاشق نوشتنم، حرمت و قداستی که خط خط نوشته هایم برایم دارد را با دنیا عوض نمی کنم، می گویند در دفترچه خاطراتت بنویس و قفلش بزن،آخه چرا؟ تا کی؟ تا کجا؟ پس سهم تقسیم علاقه چه می شود؟ چرا همیشه باید غم و غصه هایت ، شادی هایت، خاطره هایی که هرگز تکرار نمی شود را پنهان کنیم و با کلید فلزی که هیچی نمیفهمه زندانی؟ فکر کنید من تصمیم گرفتم که گذشته ام را همه بدانند، گذشته ای که پر است از تو، از من، از ما...گذشته ای که نوشتن بخشیش حتی جان از من می برد اما می نویسم که تهی شوم می دانم که نمی شوم...به قول شریعتی قلم توتم من است مهم نیست توتم ما یک شکل دیگر است مهم نوشتن است ، می گویند از غم نوشتی از بدبختی مگه تو بدبختی؟...تو بدبختی را چه می دانی؟ مگر آن زمان که حافظ بر اساس وصف حالش شعر پر سوز می گفت ،بدبخت بود؟ آن زمان که نقل و نبات خوشبخت؟ من بارها گفته ام از سال ۸۴ متنفرم نه به خاطر اینکه بدبخت شدم...به خاطر سال خریت ها که دارم می گذرانم...هدیه ببخشید که من هنوز آدم نمی شوم...ببخشید که هر سال با یک اتفاقی بی سر انجام به قول خودت همه شما را درگیر کردم...ببخشید که من مدت هاست دوست داشتن و عشق را ندارم...ندارم... وقتی خیری از دور و بری هایت نبینی می شوی یکی مثل من که دلبسته خاطرات و رویاهایش تا آخر می ماند...امیدوارم هرگز بین عشق و خاطرات مجبور به انتخاب نشوید...تهدید نشوید...بچه ها ببخشید...نمی دانستم راه انداختن این وبلاگ همه شما را اذیت میکند...اگر ننوشتن در اینجا دلیل بر دوست نداشتن می شود...نمی دانم....چقدر معیارها عوض شده؟ چیزهایی به این کوچکی هم شده عشق و من نمی دانستم؟...عجب...می خواستم بدانید که من گذشته ها را در دل هایتان مدفون می کنم که با هم حال را بسازیم...این هدف بدی نیست...اگر که با من باشید...اگر اجازه بدهید می خواهم از آن جمعه قشنگ بگم...

از شوقم از صبح زود بیدار بودم ، شوق دیدن آرامه،هدیه و رقم خوردن خاطراتی دیگر...بماند که مثل همیشه من منتظر ماندم تا ظهر! که آمدند...آرامه مثل همیشه عجله داشت نپرسید چرا چون عجله هایش سابقه دار است!بعدش هم که مثل پلیس ها از مامانم فرار کردیم و دیویدیم مثل بچگی ها...بعد هم که رفتیم سارا تا انجا آرامه یک هفت هشت باری گفت گرسنمه...قربون دلت برم که همیشه گشنه است!جایتان خالی ما در سارا روی صندلی هایش طبق گفته گارسن آنجا به تناسب جا گرفتیم!!! چقدر خندیدیم...من اصلا بلد نبودم از هدیه کمک خواستم که با هم غذا بخوریم او از من بدتر...مثلا انتخاب کردنی بود من که همه چی را می ریختم یک سالاد برداشتیم که بیشتر از خوردنی بودنش خوشگل بود جایتان خالی ناهار به یاد ماندنی شد به خصوص که برق ها هم رفت قسمت اخر که آرامه دسر رنگی آورد جالبتر بود نمی دانید با ان دسر چه کرد چنان اشی از آن درست شد که...بماند بعدش بچه ها من را شرمنده کردند کادوی تولدم را دادند ازتان ممنونم بچه ها داشتن شما ها و عشقتان و رفاقتتان براین بهترین کادو از جانب خداست...بعدش رفتیم گردش چون نمی دانستیم فیلم حکم را کدام سینما می دهد تمام سینما ها را به نوعی گشتیم تا رسیدیم به فلسطین و آنجا را با آتلیه عکاسی اشتباه گرفتیم نزدیک به ۳۰ تا عکس انداختیم ما

 لحظه های با هم بودن را ثبت کردیم...لحظه های با هم بودن را...

.دیدن فیلم حکم در کنار شما مثل قدیما لذتی عجیب داشت...خیلی باور کنید...بعد هم که عین زمستان پارسال با تاخیر البته رفتیم خانه هدیه اینا...باز هم عکس به شکل های مختلف مدل متالیکایی و...بله، خدا نکنه دوربین دست ما بدهند که خودمان را خفه می کنیم روز و شب قشنگی را گذراندیم به لطف برنامه ریزی آرامه به همراهی بی دریغ تو عزیز ما سه نفر واقعا ازت ممنونم که به ما بودی این روز قشنگ را برای ما خاطره انگیز کردی ،امیدوارم شیطنت های ما اذیتت نکرده باشه ، حرف ها و شوخی هایمان ناراحتت نکرده باشه ، از آرامه و هدیه هم ممنونم که با هم بودیم...با هم بودیم...

به خاطر بودن هایتان در ان روز قشنگ ازتان ممنونم

خیلی دوستتان دارم خیلی... خیلی... خیلی...

 برای همین می خوام به قول فروزنده در حکم: قد همین حرفی که زدم وایسم و قد بکشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 11:1  توسط آنه  | 

سلام

سلام به تو عزیز ترینم ،

با اینکه از این وبلاگ متنفری و دلیلای منو بقیه ی دوستامم راضیت نکرد تا من تو این وب ننویسم !ولی عزیزکم ، تنها جایی که میتونستم ازت بابت درست کردنه اون روزه قشنگ و رنگی تشکر کنم ،همین جاست!از این جا همه میتونن بفهمن چقدر به خاطره معرفتت ، به خاطره دل دادگیت ، به خاطره صبر و تحملت ، به خاطره خودت ازت ممنونم!از اینجا ، با همین کلمه ها، با همین جمله ها،می خوام بدونی چه لطفی در حق ما( حداقل من یکی ) کردی!

جمع شدن ما کاری نداره ! ولی اینکه به سه تامون خوش بگذره کاره حضرت فیله ، که تو این کارو کردی :)

 به من که خیلی خوش گذشت ، اما تورو نمی دونم !

این بار برای من بودن با عزیزترینام و گشتن فرشته، شریعتی شمال و  جنوب ،نیایش ، همت، مدرس، فلسطین ، جمهوری ،شهرک غرب و انقلاب فقط و فقط با شما میچسبه !

با شما دوست دارم یه باره دیگه مثله ۴ کله پوک دم سینما فلسطین وایسم و عکس بگیرم ! با شما دوست دارم  برم رستوران سارا و انقدر غذا، سالاد  و دسر بخورمو بخورم که شب دیگه از دل درد خوابم نبره ...

با شما دوست دارم برم سینما و فیلم حکمو ببینم،

با شما دوست دارم اهنگه شهرام شب پره رو گوش بدم،

دوست دارم با شما کادوی تولد نازنینو بهش بدیم،

با شما از دست مامانه نازی انقدر بدوییم که دیگه نفس نداشته باشیم سلام کنیم!

دوست دارم....

دلم میخواد همیشه و همیشه با هم باشیم

با توام هستم عزیزترینم ! دوست دارم همیشه توام با من باشی ، همیشه در کنار هم باشیم

دوستتون دارم، همتونو !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 13:27  توسط آنه  | 

باز دریای دلم طوفانی است

آسمان کسلم بارانی است

با غم ار زیر و زبر شد نه عجب

تحفه باد خزان ویرانی است

شرح تنهایی من،می پرسی؟

شرح تنهایی من،طولانی است

شب قطب و فلک بی فلق ام

من همیشه افقم،ظلمانی است...

سلام، می دونم خیلی وقته که نیومدیم و مطلب جدید ننوشتیم فکر کنم که دلیلشو تو مطلب قبلی به طور واضح گفتم امروز که دارم اینا رو می نویسم امتحانم تموم شده و خیالم راحت..

چند روز پیش یعنی۸۴/۱۱/۲تولد من بود...باورتون  می شه؟ من ۲۰ ساله شدم! به همین راحتی...چه فکر ها داشتم..چه تصور ها و مثل همیشه رویاها...اما...آرزوهای من در آستانه بیست سالگی خیلی چیزا بود...ساده ترینش داشتن آدم های مورد علاقه ام بود و شنیدن تبریک از اونا

 گر چه تبریک گفتن اونایی که عشقم بودن برام به اندازه دنیا ارزش داشت از جمله تبریک خواهرانم آرامه و هدیه...

فکر میکردم وقتی که یه دختر بیست ساله می شوم خیلی انگیزه های جدید خواهم داشت، به بعضی آرزوهام رسیدم،فکر می کردم از دنیای اطرافم و آدم هاش تصویر و خاطره خوبی خواهم داشت اما...خیلی جالبه که یه آدم تو بیست سالگیش بفهمه چقدر اشتباه می کرده...تمام اون تصویرا بشکنه و از همه بدتر فرصت بازگشت نباشه...خیلی بده آدم تو این سن بفهمه که باید به همه بدبین بود...نباید خوبی کرد...باید با همه مثل خودشون رفتار کرد...باید یادت بره که یه قلب صاف و ساده داری و همه اش دروغ بگی...باور کنی که عشق و علاقه خریدار نداره...خوش بینی رو بذاری کنارو نیمه خالی لیوان رو ببینی...روزگار جالبیه...چی فکر می کردیم و چی شد...اینا رو اگه میگم به خاطر اینه که تو ترم تحصیلی که گذروندم اگر ذره ای درس دانشگاه یاد نگرفتم کلی درس زندگی بلد شدم...تو یه ترم سه ماهه کلی آدم شناختم از شناخت اونا تازه خودمو شناختم که چه قدر ابلهانه تا حالا رفتار کردم و اجازه دادم بقیه هم باهام اینطوری رفتار کنن...

واسه همه خواستم و کسی واسم نخواست...از خودم گذشتم واسه دیگری اما هیچ کس به خاطرم یه جا خالی ساده هم نرفت...کوله بار بیست سالگی جالبی ندارم... کاش کسی ازم نخواد تعریف کنم....این همه خطا کنی و باز هم بی خیال نشی نتیجه خوبی نیست

اما من هنوز عوض نشدم...

از آخرین باری که یه شمع رو فوت کردم خیلی می گذره اینقدر که یادم نمی آد حتی نمی دونم چه آرزویی کردم و بعد شمع ها خاموش شد...اما امسال یه دوست خوب اونی که همیشه هست و به من ثابت کرد که هستن بعضی آدم ها که میشه بهشون اطمینان کرد و رو دست نخورد...برام تولد گرفت... تا حالا وسط یه خیابون ساکت و یه جایی مثل پارک تو سرما و روی یه صندلی سرد بین رفیقانی که حضورشون ثبت رفاقت های خالصانه است شمع اتمام نوزده سالگیتو فوت کردی؟ اینبار دعایی نکردم... جالبه که شمع قبل از فوت کردن من خاموش می شد

 شاید چون وقت آرزوهای من خیلی وقته که گذشته!..

.اون روز بین اون جمع صمیمی و هدیه هایی پر از عشق و رفاقت دلم گرفت...

دلم برای بیست سالگی نیومده ام گرفت...فکر نمی کردم اینقدر غریب باشه و غریبانه متولد بشه...کسی به استقبالش نیومد...

 خدا می دونه که چه جوری این دوره طی میشه...از اون جمع صمیمی تشکر می کنم که اومدن قدم رنجه کردن و پا رو چشمای بیست سالگیم گذاشتن

و از همه بیشتر از ماگنولیا که بودنش کادویی عظیم برای منه...

پاییز و زمستون به یاد موندنی رو گذروندم...

فکر می کنین دو فصل واسه یه عمر آدم شدن کافی باشه؟

 هر چند انتظار های من قرنی هم بوده...تو این مدت پر سوژه ترین و پر خبر ترین آدم دانشگاهم بودم...هر روز ما فکر بود و چاره جویی و پیش بینی...اونم واسه آدم هایی که کاش می دونستیم حتی ارزش لحظه ای فکر ما رو نداشتن...آدم هایی که باید می فهمیدیم

تب تندشون زود عرق خواهدکرد...حالا هم دیر نشده اما...

اینا بخشی از خاطراتم بود که گذشت...نمی دونم چه شروعی خواهم داشت؟

 اما می دونم بهترین کادو رو که الهی بود و معجزه... خداوند در شب تولدم نصیبم کرد

کاش میتونستم فریاد بزنم و به همتون بگم فقط از خدا بخواهید که این موهبت الهیش رو ازم دریغ نکنه و تا آخرش باهام باشه....

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 23:58  توسط آنه  |