
.راستی چه خوبه که آدم وقتی می خواد بنویسه فکر کنه،به خودش،به اطرافیانش و به حرفاشون و بعد قضاوت هاشو برای همه بنویسه.آره اینطوری خیلی بهتره
از شوقم از صبح زود بیدار بودم ، شوق دیدن آرامه،هدیه و رقم خوردن خاطراتی دیگر...بماند که مثل همیشه من منتظر ماندم تا ظهر! که آمدند...آرامه مثل همیشه عجله داشت نپرسید چرا چون عجله هایش سابقه دار است!بعدش هم که مثل پلیس ها از مامانم فرار کردیم و دیویدیم مثل بچگی ها...بعد هم که رفتیم سارا تا انجا آرامه یک هفت هشت باری گفت گرسنمه...قربون دلت برم که همیشه گشنه است!جایتان خالی ما در سارا روی صندلی هایش طبق گفته گارسن آنجا به تناسب جا گرفتیم!!! چقدر خندیدیم...من اصلا بلد نبودم از هدیه کمک خواستم که با هم غذا بخوریم او از من بدتر...مثلا انتخاب کردنی بود من که همه چی را می ریختم یک سالاد برداشتیم که بیشتر از خوردنی بودنش خوشگل بود جایتان خالی ناهار به یاد ماندنی شد به خصوص که برق ها هم رفت قسمت اخر که آرامه دسر رنگی آورد جالبتر بود نمی دانید با ان دسر چه کرد چنان اشی از آن درست شد که...بماند بعدش بچه ها من را شرمنده کردند کادوی تولدم را دادند ازتان ممنونم بچه ها داشتن شما ها و عشقتان و رفاقتتان براین بهترین کادو از جانب خداست...بعدش رفتیم گردش چون نمی دانستیم فیلم حکم را کدام سینما می دهد تمام سینما ها را به نوعی گشتیم تا رسیدیم به فلسطین و آنجا را با آتلیه عکاسی اشتباه گرفتیم نزدیک به ۳۰ تا عکس انداختیم ما
لحظه های با هم بودن را ثبت کردیم...لحظه های با هم بودن را...
.دیدن فیلم حکم در کنار شما مثل قدیما لذتی عجیب داشت...خیلی باور کنید...بعد هم که عین زمستان پارسال با تاخیر البته رفتیم خانه هدیه اینا...باز هم عکس به شکل های مختلف مدل متالیکایی و...بله، خدا نکنه دوربین دست ما بدهند که خودمان را خفه می کنیم روز و شب قشنگی را گذراندیم به لطف برنامه ریزی آرامه به همراهی بی دریغ تو عزیز ما سه نفر واقعا ازت ممنونم که به ما بودی این روز قشنگ را برای ما خاطره انگیز کردی ،امیدوارم شیطنت های ما اذیتت نکرده باشه ، حرف ها و شوخی هایمان ناراحتت نکرده باشه ، از آرامه و هدیه هم ممنونم که با هم بودیم...با هم بودیم...
به خاطر بودن هایتان در ان روز قشنگ ازتان ممنونم
خیلی دوستتان دارم خیلی... خیلی... خیلی...
برای همین می خوام به قول فروزنده در حکم: قد همین حرفی که زدم وایسم و قد بکشم!
سلام به تو عزیز ترینم ،
با اینکه از این وبلاگ متنفری و دلیلای منو بقیه ی دوستامم راضیت نکرد تا من تو این وب ننویسم !ولی عزیزکم ، تنها جایی که میتونستم ازت بابت درست کردنه اون روزه قشنگ و رنگی تشکر کنم ،همین جاست!از این جا همه میتونن بفهمن چقدر به خاطره معرفتت ، به خاطره دل دادگیت ، به خاطره صبر و تحملت ، به خاطره خودت ازت ممنونم!از اینجا ، با همین کلمه ها، با همین جمله ها،می خوام بدونی چه لطفی در حق ما( حداقل من یکی ) کردی!
جمع شدن ما کاری نداره ! ولی اینکه به سه تامون خوش بگذره کاره حضرت فیله ، که تو این کارو کردی :)
به من که خیلی خوش گذشت ، اما تورو نمی دونم !
این بار برای من بودن با عزیزترینام و گشتن فرشته، شریعتی شمال و جنوب ،نیایش ، همت، مدرس، فلسطین ، جمهوری ،شهرک غرب و انقلاب فقط و فقط با شما میچسبه !
با شما دوست دارم یه باره دیگه مثله ۴ کله پوک دم سینما فلسطین وایسم و عکس بگیرم ! با شما دوست دارم برم رستوران سارا و انقدر غذا، سالاد و دسر بخورمو بخورم که شب دیگه از دل درد خوابم نبره ...
با شما دوست دارم برم سینما و فیلم حکمو ببینم،
با شما دوست دارم اهنگه شهرام شب پره رو گوش بدم،
دوست دارم با شما کادوی تولد نازنینو بهش بدیم،
با شما از دست مامانه نازی انقدر بدوییم که دیگه نفس نداشته باشیم سلام کنیم!
دوست دارم....
دلم میخواد همیشه و همیشه با هم باشیم
با توام هستم عزیزترینم ! دوست دارم همیشه توام با من باشی ، همیشه در کنار هم باشیم
دوستتون دارم، همتونو !!!
آسمان کسلم بارانی است
با غم ار زیر و زبر شد نه عجب
تحفه باد خزان ویرانی است
شرح تنهایی من،می پرسی؟
شرح تنهایی من،طولانی است
شب قطب و فلک بی فلق ام
من همیشه افقم،ظلمانی است...
سلام، می دونم خیلی وقته که نیومدیم و مطلب جدید ننوشتیم فکر کنم که دلیلشو تو مطلب قبلی به طور واضح گفتم امروز که دارم اینا رو می نویسم امتحانم تموم شده و خیالم راحت..
چند روز پیش یعنی۸۴/۱۱/۲تولد من بود...باورتون می شه؟ من ۲۰ ساله شدم! به همین راحتی...چه فکر ها داشتم..چه تصور ها و مثل همیشه رویاها...اما...آرزوهای من در آستانه بیست سالگی خیلی چیزا بود...ساده ترینش داشتن آدم های مورد علاقه ام بود و شنیدن تبریک از اونا
گر چه تبریک گفتن اونایی که عشقم بودن برام به اندازه دنیا ارزش داشت از جمله تبریک خواهرانم آرامه و هدیه...
فکر میکردم وقتی که یه دختر بیست ساله می شوم خیلی انگیزه های جدید خواهم داشت، به بعضی آرزوهام رسیدم،فکر می کردم از دنیای اطرافم و آدم هاش تصویر و خاطره خوبی خواهم داشت اما...خیلی جالبه که یه آدم تو بیست سالگیش بفهمه چقدر اشتباه می کرده...تمام اون تصویرا بشکنه و از همه بدتر فرصت بازگشت نباشه...خیلی بده آدم تو این سن بفهمه که باید به همه بدبین بود...نباید خوبی کرد...باید با همه مثل خودشون رفتار کرد...باید یادت بره که یه قلب صاف و ساده داری و همه اش دروغ بگی...باور کنی که عشق و علاقه خریدار نداره...خوش بینی رو بذاری کنارو نیمه خالی لیوان رو ببینی...روزگار جالبیه...چی فکر می کردیم و چی شد...اینا رو اگه میگم به خاطر اینه که تو ترم تحصیلی که گذروندم اگر ذره ای درس دانشگاه یاد نگرفتم کلی درس زندگی بلد شدم...تو یه ترم سه ماهه کلی آدم شناختم از شناخت اونا تازه خودمو شناختم که چه قدر ابلهانه تا حالا رفتار کردم و اجازه دادم بقیه هم باهام اینطوری رفتار کنن...
واسه همه خواستم و کسی واسم نخواست...از خودم گذشتم واسه دیگری اما هیچ کس به خاطرم یه جا خالی ساده هم نرفت...کوله بار بیست سالگی جالبی ندارم... کاش کسی ازم نخواد تعریف کنم....این همه خطا کنی و باز هم بی خیال نشی نتیجه خوبی نیست
اما من هنوز عوض نشدم...
از آخرین باری که یه شمع رو فوت کردم خیلی می گذره اینقدر که یادم نمی آد حتی نمی دونم چه آرزویی کردم و بعد شمع ها خاموش شد...اما امسال یه دوست خوب اونی که همیشه هست و به من ثابت کرد که هستن بعضی آدم ها که میشه بهشون اطمینان کرد و رو دست نخورد...برام تولد گرفت... تا حالا وسط یه خیابون ساکت و یه جایی مثل پارک تو سرما و روی یه صندلی سرد بین رفیقانی که حضورشون ثبت رفاقت های خالصانه است شمع اتمام نوزده سالگیتو فوت کردی؟ اینبار دعایی نکردم... جالبه که شمع قبل از فوت کردن من خاموش می شد
شاید چون وقت آرزوهای من خیلی وقته که گذشته!..
.اون روز بین اون جمع صمیمی و هدیه هایی پر از عشق و رفاقت دلم گرفت...
دلم برای بیست سالگی نیومده ام گرفت...فکر نمی کردم اینقدر غریب باشه و غریبانه متولد بشه...کسی به استقبالش نیومد...
خدا می دونه که چه جوری این دوره طی میشه...از اون جمع صمیمی تشکر می کنم که اومدن قدم رنجه کردن و پا رو چشمای بیست سالگیم گذاشتن
و از همه بیشتر از ماگنولیا که بودنش کادویی عظیم برای منه...
پاییز و زمستون به یاد موندنی رو گذروندم...
فکر می کنین دو فصل واسه یه عمر آدم شدن کافی باشه؟
هر چند انتظار های من قرنی هم بوده...تو این مدت پر سوژه ترین و پر خبر ترین آدم دانشگاهم بودم...هر روز ما فکر بود و چاره جویی و پیش بینی...اونم واسه آدم هایی که کاش می دونستیم حتی ارزش لحظه ای فکر ما رو نداشتن...آدم هایی که باید می فهمیدیم
تب تندشون زود عرق خواهدکرد...حالا هم دیر نشده اما...
اینا بخشی از خاطراتم بود که گذشت...نمی دونم چه شروعی خواهم داشت؟
اما می دونم بهترین کادو رو که الهی بود و معجزه... خداوند در شب تولدم نصیبم کرد
کاش میتونستم فریاد بزنم و به همتون بگم فقط از خدا بخواهید که این موهبت الهیش رو ازم دریغ نکنه و تا آخرش باهام باشه....
التماس دعا...