سلام...
هنوزم نمی خوای بیای؟ نمی بینی چطور دارم بی تو بودن رو اینقدر سخت می گذرونم؟...نمی بینی بی تو همه می خوان جاتو بگیرن؟...خوش به حال دلم، خوش به سعادت صبوریم...اونا از من قویترن...اونا پا پس نمی کشن اما من...من یه دفعه خالی شدم...یه دفعه از یاد بردمت...اگه قراره هیچ وقت نیای پس چرا ...چرا یه بار می آی،همسفرم می شی،منو به آسمونا می بری و بعد همونجا رهام می کنی و میری؟ نمی گی شاید پرواز بلد نباشم؟ نمی گی اگه بری دور و برم پر از عقاب میشه؟ ...نمی گی اگه پرم بشکنه و زخمی بشم چی کار کنم؟ تا کی منتظر باشم؟... خیلی داره بهم سخت می گذره...اینا رو می فهمی؟ اگه می فهمی، اگه صدای دلمو می شنوی بیا...فقط یه بار دیگه بیا...بین آدما فقط دنبال توام، این مدت پر شدم از هر چی آرزوی خوب که مال من می شد...پر شدم از خاطره هایی که برام میساختن اما...این وسط تو...تو کجایی؟ حتی سایه ات هم ازم می گریزه...تا کی به خوابم می آی؟ چرا یکبار ...فقط یکبار تعبیر نمی شی؟ آخه نمی خوای بیای و بگی با اینهمه حجم تنهایی چی کار کنم؟ نمی گی منم خسته می شم؟ تو که بی معرفت نبودی...پس من چه گناهی کردم...نمی گی منم دل و قلب و احساس دارم؟ کاش وقتی می رفتی همه اینا رو با خودت می بردی که نگرانشون نشم....آخه این انتظار لعنتی چی از جون من می خواد؟ هر جا که می خوام نباشی هستی...فکرت،تصویرت،خنده هات و...صدای غریبه ای که کنارم از نگاه مهربونم میگه و من انگار هیچی نمی شنوم...چون با توام...دارم به نا گفته های چشمان تو گوش می دم و دل بریده از حدیث این و اون. آدم هایی که امروز من هستن و فردا...تو فردای منی...فردایی که هیچ وقت نمی آد...
نبض من و قلب تو با هم زده...گم شده دو حرفی من...
یادته بهت گفتم تکلیفم و معلوم کن چی کار کردی؟ پاکم کردی ...اما من دوباره برگشتم...نخواستم پاک شم...نه من برای تو، نه تو برای من...
نگو تا ابد باید تنها باشم...آرزوهای منو ازم نگیر...
من میخوام با تو باشم تا خود تو...عشق من عشقمو دست کم نگیر...
واسه همه یه عکسی، یه خاطره، یه دنیای مجازی و یه اخلاق همیشگی من...اما برای من...سهم عشق و علاقه ای ...سهمی که مدت هاست تو صفش به انتظار وایسادم تا نوبتم بشه...بارها خواستم برم و جامو به کس دیگه ای بسپرم، بارها تلاش کردم بشنوم شاید سهم من تموم شده اما...هیچی...هیچی...
گذشته ها...گذشته ها...هیشکی گناهی نداره
آره قبول دارم...می دونم حتی یاد تو ازم دلگیره...یاده که یه دفعه تو ازدحام محبت دیگران گم شد...منم ساده و به خاطر عمق نداشتنت باختم...آره باختم ولی تو رو نفروختم...به بهای سنگین حرفای قشنگی که می شنیدم نفروختمت...به قلقلک دل ساده ام و مهربونی های بی دریغ نفروختمت...حتی اون موقع که گفت "مردن از من بهترین کارهاست" تو رو داشتم...به قلبم زنجیر شدیو وقتی می خوای کنده شی و بری نمی ذارم...خراش ها رو تحمل می کنم و نمی ذارم...می خوام باشی...
می خوام هنوز به دست نیومده نگهت دارم ...مثل یه پر توی حریر نگهت دارم...
مثل همیشه درد دلا رو گفتم...ببخشید که باید درد دلای دو نفره رو همه بخونین...ببخشید که درد دلای من همش از غمه...آخه کی به خاطر نداشتن ها خوشی کرده که من دومیش باشم...از خدا بخواین که بیاد...به خودش قسم که سوی چشام تو این انتظار رفت...آدم های رنگی پشت سرم هستن و من بی توجه به اونا تو رو فریاد می زنم...بیا...
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود و اگر آمدنت قصه تلخی باشد
من تو را ای همه خوبی تا دم مرگ نخواهم بخشید....