خورشید خانوم خورشید خانوم ، شب اومده خواستگاری
ما رو فراموش نکنی ، رو قلبمون پا نذاری.....
هدیه سلام، عزیز دلم سلام...
آخرین باری که دیدمت فردای چهارشنبه سوری بود ، تو میدون هفت تیر...سال جدید شده و امروز ۲۲ روز از اون می گذره، یعنی یک ساله که ندیدمت....دلم خیلی برات تنگ شده...
درست عین اون روزیکه تو راه امام زاده داوود بودم و از اول جاده تا رسیدنم فقط گریه کردم برای تو،برای دلتنگی تو،دلتگی رفاقتمون،دلتنگی خاطراتمون...وسط جاده بیلبورد تبلیغاتی عزیز دلمون بهم چشمک می زد و من با دیدنش برگشتم به چند سال قبل...به وقتایی که هر حرفی راجع بهش می شد امکان نداشت ما با شوق و ذوق به هم زنگ نزنیم و حالا...حالا یه مدت گذشته و من همچنان منتظرم که تو زنگ بزنی و با هیجان بگی که اون بیلبورد رو ببینم...ببینم...اون روز بعد از یک ماه اومدم و دیدمت یادمه اینقدر بوسیدمت دیوونه ات کردم ولی من دلم تنگ شده بود
دلم برای پاره قلبم تنگ شده بود ...
الآنم خیلی دلم هواتو کرده،دلم برای خنده هات،برای اینکه منو ضایع کنی و به خنگیم بخندی تنگ شده،برای اینکه جوجو بشی و از ماموت ها بگی...برای اینکه کنارم بشینی و آهنگ بخونیم عین شعر بالا...یادته این شعر رو که تو زنگ تفریح کلاس دوم دبیرستان می خوندیم؟...بی خیال...نوشتن خاطرات با هم بودن تو این وبلاگ نمی گنجه...تنها راهی که به ذهنم رسید تا بهت بگم که چقدر دوستت دارم و دلم برات تنگ شده همینجا بود...همین جایی که به نیت ثبت خاطرات سه نفره مان ایجادش کردیم...
با این همه بی خبری امیدوارم خوب باشی،خوش باشی،نگرانتم پاره قلبم...نگران تو،نگران آرامه...شما ها پاره های وجود من هستین، به من حق بدین که نگرانتون باشم...که دلتنگتون بشم...به آنها هم بگین که اگه خدای نکرده شما رو از من گرفتن این حق رو از من دریغ نکنن اگر از شما دریغ شد...ای کاش فقط یه لحظه جای من بودن...باز هم بی خیال...
همه اینا رو گفتم که بدونی قلبم بی تابی ات رو می کنه خواهرم...خیلی...خیلی...خیلی...
وقت کردی سری به ما بزن....
"یه شب مهتاب ماه می آد تو خواب منو می بره ته اون دره باغ انگوری باغ آلوچه..."
سلام، سال نو مبارک
می دونم که در به روز کردن وبلاگ واقعا شاهکاریم اما برای شما هم پیش اومده که گاهی اینقدر حرف برای گفتن داری که نمی تونی حتی بنویسیش! قصه ما هم همینه...یادمه چهار شنبه سوری پارسال خیلی بهمون خوش گذشت...امسال هم همینطور...اما فرقش این بود که ما یکسال بزرگتر شده بودیم...امسال تو بالکن خونه جدید آرامه اینا ۳تایی با هم فشفشه های منور روشن کردیم و رو به آسمون گرفتیم...بعضی وقتا مال یکیمون دیر روشن می شد و ما غصه می خوردیم که اون یکی از ما عقب نمونه...دیدین ناراحتی ما چه چیزای کوچیکیه؟ کاش این نگرانی ها همیشه باشه...نگرانی از اینکه راهی که ۳تایی داریم می ریم یهو به خودمون نیایم و ببینیم یکی جا مونده و ما یادمون رفته دستشو بگیریم...الآن دلم می خواد از اسفند ۸۳ براتون بگم...از سال خوبی که در کنار هم خاطره ها رو به یادگار گذاشتیم...از اتاق کوچک آرامه در ارکیده...از کامپیوتر همیشه هنگش با سرعت پایین...از خودم که همیشه خوابم می اومد و شوفاژی که نمی تونستم روشنش کنم...از هدیه...هدیه که من براش آی کیو میگو سوخاری بودم...آخ که چقدر دلم براتون تنگ شد...کاش سال ۸۳ تموم نمی شد...هر چی فکر میکنم انگار سال ۸۴ هیچی نداشتم جز چند تا خاطره های خوب که اونم کلی با روزگار ۸۴ جنگیدم تا ازمون دریغ نکنه...از هر روز اسفند که بگذریم هیچ روزی ۲۸/۱۲/۸۲ نمیشه روزی که خدا به من و آرامه معجزه بخشید...کاش می تونستم بگم اما همینقدر بدونید که واسه گرفتن این معجزه خیلی دعاها شد...خیلی نذر ها شد...اینقدر این معجزه ما رو به وجد آورد که دیگه از کسی عیدی نمیخواستیم...حالا هر سال یه همچین روزی ما سکوت می کنیم...سکوت و فکر...
فکر به اینکه باز هم میشه مثل اون سال از خدا عیدی بگیریم..میشه دست خالی از سر سفره هفت سین خدا بلند نشیم..میشه؟...میشه؟...
آرامه...هدیه...خواهرای خوبم عیدتون مبارک...تو بهار ۸۵ از خدا می خوام که به آرزوهاتون برسین...از خدا می خوام که مثلثمون زیر سایه خودش در امان باشه...نه ضربه بخوره...نه یکی از اضلاع جدا بشه و...دلم نمی خواد تو سال های جدیدی که پیش رو داریم یه لحظه به این فکر کنم که ندارمتون...برای همین دوستون دارم...عاشقانه دوستون دارم...راستی هدیه شعر اول رو یادت اومد؟...
میون قلب من هر چی که هست مال شما!