تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما

برای تو که پنج سال تمام با هم بودیم ....و در کنار هم !

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمانهای پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

                                                                    ***

عزیزکم به خودت بیا...

به خودت بیا و ببین چگونه زندگی می کنی؟!

به خودت بیا و باور کن که آن روزها رفته اند،آن روزهایی که شادی و نشاط از سر و رویمان می بارید.بزرگترین غم آن روزهایمان کوچکترین اکنون است.آن روزها رفته اند! آری رفته اند... گرچه شاید تو باور کرده ای... حتمآ باور کرده ای که اینگونه ما را به فراموشی سپرده ای... اما برای من هنوز باور از دست دادن کسی که یکی از ضلع های  مثلث مان را تشکیل می داد بسیار سخت است. باور نمی کنم که تو رفته ای، باور نمی کنم که عاشق شده ای ، باور نمی کنم تویی که سختی و سردی ات را همه در نگاه اول تصدیق می کردند،  اینبار عاشق شده ای و گرمای این عشق را همه حس می کنند!

عزیزکم .....تو رفته ای  اما من هنوز در خاطرات و خیال خود شناورم. من باور نمیکنم.... نه ، باور نمی کنم!

شاید هم نمی خواهم قبول کنم که تو او را بر ما ترجیح داده ای . شاید نمی خواهم و نمیتوانم به خود بباورانم که وقتی معشوقت گفت : یا من یا آنها؟! تو "من" او را انتخاب کرده ای و "آنها"ی خود را به راحتی هرچه تمام تر به ابدیت سپردی...!

تو رفته ای ، از دست رفته ای! تو...خودت را در عشق خلاصه کرده ای،ای رفیق نرفته از یاد!

 

آن روزها رفتند،

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم

پاکیزه برف من ، چون کرکی نرم،

آرام می بارید

                                                                  ***

به خودت بیا... به خودت بیا و ببین که چگونه رفاقتمان را به نسیمی فروختی!

ببین چگونه روزهای به  یاد ماندنی ای که زندگی به ما می خندید و ما همراه او قهقهه می زدیم را از همه مان گرفتی.

می دانی چیست؟! نمی دانم... اما شاید تو اکنون را به روزهای دیرین و شیرین گذشته ترجیح داده ای.

حتمآ اینگونه بوده که توانسته ای با گذشته کنار بیایی و زندگی ات را محدود کنی به "مردان شاید راستگو" .

عزیزکم، می دانم در گفتنم از تو زیاده روی کرده ام، می دانم هرگز این نوشته را نخواهی خواند، می دانم هرگز این فکری که در ذهنم می گذرد به وقوع نمی پیوندد چون تو از دست رفته ای ، آری تو از دست رفته ای...

و شاید تمام این حرف ها را برای فریب دادن خودم می گویم ، تو نیستی ، تو جاده ی فراموشی را به راحتی هرچه تمام تر پیموده ای ،تو قادر بودی ما را به انتهای ذهنت ... سوق دهی ... ! آفرین بر تو که این چنین بار زندگی کنار می آیی!

باشد ، من راضی ام . راضی از اینکه می دانم هر از گاهی که در خیابان قدم می زنم تو هم در میان این هجوم جمعیت ، در میان این گرد و غبار آلوده ی شهر ... هستی ، راه می روی، نفس می کشی و شاید بارزانه عشق می ورزی.

باشد ، من با دلتنگی ام کنار می آیم...تو... برو

برو بهار من خاطره ام فدای تو !

                                                                                                           "آرامه" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 17:26  توسط آنه  | 

انگار همین دیروز بود...

پیش دانشگاهی حضرت خدیجه که تعطیل می شد ۴-۵ تا دختر شر و شیطون با هزار آرزو و رویا بیرون می اومدن و شروع می کردن...یادمه آخرای مدرسه یه دکل مانند اونجا گذاشته بودن که یه نردبون بهش وصل بود، آرامه سر یه شوخی با فائزه از اون بالا رفت و ما کلی خندیدیم...تمام عشق ما دودره کردن مدرسه بود و رفتن به کیوسک و زیر و رو کردن مجله ها، رفتن به شهر کتاب و اینکه آرامه آیدیش رو چک کنه و چند تا خبر برامون بیاره و ما هم یا جیغ بکشیم یا فحش بدیم و بالاخره یه جوری به دنیا بخندیم ...بعد هم پیاده می رفتیم بالایی...از مغازه چیپس پرینگلس می خریدیم و غر می زدیم که چقدر گرونه ولی تا تهش می خوردیم...

اون دخترای شیطون که تو مانتو شلوار نخودی رنگ مدرسه همه آزادی ها رو داشتن و قدر ندونستن حالا بزرگ شدن...حالا ۲۱ تیر عروسی یکیشونه و ما که تا دیروز تو کلاس ها روی میز می زدیم که اون بخونه و برقصه حالا باید مثل خانوما ساقدوشش بشیم و سرش نقل بریزیم...به همین راحتی...

از وقتی خونه آرامه اینا عوض شد دیگه بهانه ای پیدا نشد که خیابون یوسف آباد رو بالا بریم و سری به خاطراتمون بزنیم...دیشب آرامه گفت همه می گن دیگه شیطون نیستم ، من نمیگم اونا درست می گن چون برای من آرامه همونه، همونی که یه دفعه روز دانش آموز به سرش زد مقوای روی پانل مدرسه رو جدا کنه و به مقنعه خودش و هدیه بزنه و پیاده برن...اگه آرامه من آروم شده ، اگه میچکا تو حرفاش به جای دنیای مجازی که داشتیم از آینده و ماه عسلش می گه، اگه فائزه خبر از متاهل شدنش تو پاییز می گه و اگه...اگه...دیگه چه فرقی می کنه...چون ما بزرگ شدیم... هر چقدر بزرگ شدیم  دنیای واقعی آدما رو دیدیم و از روزگار ترسیدیم...زخم ها خوردیم و ساکت شدیم...بهمون گفتن که ما دیگه ۲۰ سالمون شده و نباید شلوغ کنیم...خلاصه دوره و زمونه نا خواسته پر ما رو چید...

 اما من دوستتون دارم ...می دونم هممون دلتنگ اون لحظه ها شدیم ...می دونم با همه بزرگیمون اما، هنوزم همون دختر بچه های حاضر جوابیم که نصف حرفامون یا دیالوگ فیلم ها بود و یا تیکه کلام های سریال های مدیری...

چند روزپیش که از وصال رد شدم یاد کلاس کنکورمون افتادم...یاد استاد ریاضی که دنبال سند جنایت فرمول های آماری بود و ما سه نفر مشغول چت با همدیگه...یاد استاد زبان و آنتراک هاش که من و آرامه پیاده رویمون می گرفت و با کلوچه و نارنگی تو اون سرما راه می رفتیم...شیطنت های ما تو جای جای این شهر بزرگه...کافیه دلت بخواد و زنده شون کنی...می بینیشون...

ما هستیم...خیلی دور،خیلی نزدیک...ولی هستیم...

من،آرامه،هدیه،فائزه،میچکا،سیماو...........هستیم...

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 22:42  توسط آنه  | 

چند روز پیش که از میدون ولیعصر رد شدم کنار بستنی قیفی فروشه ندیدمت...صاحبش تها ایستاده بود و مشتری نداشت...از کنار ماشین های انقلاب هم که گذشتم ندیدمت فقط صدای انقل گفتنت تو سرم پیچید...

سوار اتوبوس شدم...ایستگاه ها رو رد کردم، سر وصال که ایستاد یاد اون چهار شنبه افتادم که رفتیم پیش دکتر قانعی...همون که شبیه مهران رجبی حرف می زد... یاد مریض هایی که مشکل تنفسی داشتن و منشی اول ازشون می پرسید شیمیایی هستی؟ و جای اونا من و تو بودیم که بغض می کردیم....

ایستگاه بعدی سر ۱۶ آذر بود یا همون ۲۱ آذر من و تو ...اون ایستگاه همیشگی خالی بود..از من، از تو که دو طرف نیمکت طوسی رنگش می نشستیم  و تو از فاضل می خوندی و من از صالحی...یادته بهت گفتم یه روزی میشه که نه من، نه تو اینجا نیستیم و این ایستگاه جای عابرای دیگه ای میشه، عابرایی که مثل ما اونجا براشون مقدس نمیشه ،مثل همیشه با غم چشات تاییدم کردی...

بعدش تو راه خونه سرازیر شدم حتی کنار شکلات کام فروشه هم ندیدمت...بغض لعنتی داشت خفم می کرد و داشتم با دلتنگی ات لج می کردم اما نمی شد...هیچ وقت نمیشه...

دیگه رسیدم خونه، خرزهره ها پژمردن و ریختن فبل از اینکه بچینیشون شاید اونا هم هر جا چشم انداختن ندیدنت مثل من...

می آم بالا کاست" آرام تر از دریا" رو می ذارم و هم پای گریه های امپراتور می گریم و...میبینمت...تو هستی تو تک تک شعر های فاضل و نت به نت انتظامی و تک زنگ های صبحت...به یادت که تفال می زنم این شعر می آد:

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه                  ماه در آب که همواره فروریختنی است

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 19:34  توسط آنه  | 

دوستان عزیزم و سارا جان مطلب "آن مرد آمد" برای من ( نازنین) هستش خوشحال شدم که باهام همدردی کردی اما اگه خواننده همیشگی مطالب ما بودی کاملا متوجه می شدی که بازگشت یک رویا برای من پیش آمده که همیشه ازش گفتم در هر صورت مرسی ولی از این به بعد دیگه افشا گری راجع به مطالب نخواهیم داشت! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 9:48  توسط آنه  | 

سلام دوستان ،می دونم که در به روز کردن وبلاگمون واقعا شاهکاریم اما تویی که همیشه به این وب سر می زنی و گاهی اوقات هم نه! به ما ببخش،می خوام با تو که از اول با غم و غصه های من همراه بودی از شادی حرف بزنم و با هم خوشحالیم رو تقسیم کنیم که اگه همه عالم جمع بشن هم کمه!

سحرم دولت بیدار به بالین آمد        گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

آره، درست حدس زدی...او آمد، آن مرد آمد...آن مرد نه در باران، که در یک بعد از ظهر بهاری آمد...او آمد که بهش بگن" مزد صبر من" آمد،او آمد که بهش بگن "معجزه علاقه" آمد...او آمد تا من باور کنم انتظار با همه سختیش ، شیرینه... یادته تو مطلب قبلی بهش گفتم که چرا نمی آد؟ یادته خستگی هامو...یادته چطور و چه جوری تا مرز از دست دادنش رفتم و برگشتم؟ حالا اومده...

دعا کن این اومدن برگشتنی نداشته باشه....

بذار حالا که اومدی بهت بگم برای من آسون و راحت به دست نیومدی که بذارم راحت و آسون بری، مگه اینکه خودت نخوای آدم موندن باشی...مثل من که به خیلی ها گفتم آدم لحظه ها و گذشتنم...تا وقتی نبودی همه به نبودنت دامن زدن، همه گفتن رهات کنم و بی خیالت بشم،همه گفتن تو خیابون یه طرفه ای که دارم با سرعت می رم جز اینکه تهش بن بست باشه چیزی نیست اما اشتباه می کردن چون ته اون خیابون فقط من تو رو می دیدم با چشایی که گاه  برق ذوق توش چشمک می زد و گاه نم اشک از ترس نبودن تو....

دو سال و نیم گذشت...سخت...برای من سخت...بی تو و تنها با یاد تو سخت...بی تو من خیلی جاها خیلی چیزا رو ثابت کردم...حالا که اومدی نوبت توئه...

حالا تویی که باید ثابت کنی هستی،می مونی و ارزش همه رنج های منو داری...

برای من همیشه ارزش داری چون سهم عشقی..به دیگران ثابت کن، به اونایی که مدت هاست می خوان بدونن تو کی هستی که اینقدر با منی و از من بیشتر...

من بها رو نه به بهانه تنها بودن  تو -  که تو رو برای خودت دوست دارم - به خاطر داشتن تو پرداختم...از تو بهایی نمی خوام که تو آمدنت قیمت همه بهانه ها و علت هاست....فقط نرو مرد بهاری...دولت بیدار...خسرو شیرین...

از تو که می خونی هم می خوام دعا کنی...برای بودنش دعام کن...برای صبرم یا علی بگو و....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 11:19  توسط آنه  |