تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما
 

ديگه برام عادت شده بود و يه قاعده كه هر كسي رو كه دوست دارم ، يا هر علاقه اي كه دارم يا چشمم كه چيزي رو ميگيره، اون نفر، اون علاقه،اون ديدني سر به فلك بكشه يا زير خروارها خاك مدفون بشه!

 با اين حال (!) خبر فوت ناگهاني اوريانا فالاچي، نويسنده محبوبم و از همه مهمتر خبر نگاري كه الگوم بود و تازه ميخواستم از كاراش  سرمشق بگيرم بد جوري تكونم داد.

دلم خيلي سوخت براي خودم، براي شما ، براي زميني كه بي سر و صدا اوريانا فالاچي هاي خود رو از دست ميده و بي تفاوت تر از قبل دور خودش مي چرخه!

اين خبر نگار مشهور ايتاليايي پنج شنبه شب(14/9/2006) بر اثر بيماري ريوي( قابل توجه بابك احمدي!) در گذشت.

اي كاش روزي برسد كه ما هم بتونيم هم چون فالاچي با شخصيت هاي بزرگي چون : "ياسر عرفات،آريل شارون، امام خميني، محمد رضا پهلوي، معمر قذاقي و گلد ميلر" گفتگويي داشته باشيم !

به راستي ما چقدر به خود درونمان ايمان داريم؟!

                                                               "آرامه"

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 22:50  توسط آنه  | 

امروز ۴ سال از اون روزیکه اومدم  پشت نیمکت های قراضه مدرسه کنارت نشستم می گذره...اون روز همه حرف من و تو برادرانمون بودن و علاقه ای که بهشون داشتیم ، من بعد از یک ماه که مدرسه شروع شده بود از غریبی در اومده بودم و سادگی و مهربونی چهره ات برام آشنا بود واسه همین جفتمون غربتمون و تنهاییمون رو با هم تقسیم کردیم ، تو شدی بغل دستی من و رفاقتمون شروع شد...من همیشه خنگ بودم که نه از پس حل مسئله های آمار بر می اومدم نه از پس جدول های دوچرخه که ضمیمه همشهری بود...

۴ سال گذشته...۴سال که ما با هم بزرگ شدیم،خندیدیم،گریه کردیم و...خاطرات ما تو جای جای این شهر و حتی خونه هامون زنده ان و همیشه دلتنگم می کنن...

هدیه من، خواهر گل من،گله ای از فاصله ها و دوری ها و تغییرات نیست...روزگار مقصره...خیلی ها طاقت دیدن مثلث رفاقت ما رو ندارن ولی ما هستیم، کنار هم، با همون رویاها،آرزوها،تصورها و...امروز ۲۲ شهریور هدیه ای به این دنیا داده شد که از خوشبختی من و آرامه سهم ما شد...هدیه ای که خدا به ما داده نه کهنه میشه نه از دست میره و نه فراموش میشه ،هدیه خدا تو قلب ماست ، تو ذره ذره وجود و دلتنگی های ماست ، هدیه عشق ماست و حالا تولدشه...

عزیزترینم تولدت مبارک ،از خدا می خوام که هرگز روح پاکت زخمی روزگار نشه، از خدا می خوام که هرگز دل کوچک خواهرم نشکنه، از خدا می خوام همه غصه هاتو به من بده تا هرگز روی صورت ماهت غم نشینه،از خدا می خوام همه آرزوهات برآورده بشه و همیشه سالم و خوش باشی...مهم نیست اگه هر وقت دلم تنگ شد یه جوری نشد که باشی...مهم نیست اگه بازی روزگار به جمع ما حسادت کرد...مهم اینه که امروز روزه توئه و همه چی از ان تو...

فریادم رو بپذیر که عاشقانه وار دوستت داریم هدیه...عاشقانه وار...

عشق،هدیه است...

تردترین و گران ترین زندگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن و از نو شناختن هر روز...( مارگوت بیکل)

نازنین و آرامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:26  توسط آنه  | 

                تنها یکی رویای بهاری . ـ

         چه نگران کننده است

                که کار من به جنون نکشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 0:0  توسط آنه  | 

"به سرنوشت بیاندیش، که چگونه تصویرگر جدائی هاست

بر من خرده مگیر، چرا که جبر زمانه از آغاز هر سلام به پایان بدرود می رسد...

خداحافظ...."

چته؟ باز چی شده؟ باز هم کشتی هات غرق شدن؟ کی می خوای آدم شی هان؟ آره،حقته! هی همه گفتن نکن، نرو، گوش نکردی، حالا تقاص پس بده، آره تاوان علاقه به دست نیومده رو پس بده، داد بزن، فریاد بکش، بغض نکن لعنتی، گریه کن...بذار یه بار هم که شده زخم هات سر باز کنن، حالا که دیدتت و فهمیده پس بی ریا شو ، نترس، تو که غرورتو ، احساستو و همه چی رو به پاش ریخته بودی پس از شکستن نترس، تو که همیشه مجروح بودی ، حالا هم از یه علاقه زخمی شدی ، تو که عادت داری...عادت کردی ، مگه نه؟ 

دیدی" آواز دهل" بود ، دیدی این عشق گشنه زود از دستت رفت ، دیدی از نبودنش و نخواستنش سیر شد ، حالا چته؟ گریه کن لعنتی...خودتو سبک کن...گدایی تنهایی با ارزش تر از عشقه نه؟ چیزی نشده که...خواست دلخور نشی ، تو هم نشدی...خواست ناراحتت نکه ، تو هم نشدی...دوست نداشت انتخاب شه ، تو هم انتخاب نکردی...خسته شده بود...عیبی نداره اگه به تن تو خستگی این ۲ سال موند، بذار اون خستگیشو در کنه...آزادش گذاشتی...رهاش کردی...از اول هم رفتنی بود،انگاری فقط پرواز یادش رفته بود و شاید هم دلش به حالت سوخته بود..

شرمنده خودت نباش ، تو همه کار کردی ، به رویاش خیانت نکردی...به تصور بودنش وفادار ماندی...به خیالت که تحقق پیدا کرد سوگند خوردی... کنارت که تهی از بودنش بود رو با وهمش پر کردی...تو جنگیدی...تو مبارزه کردی...فکر کردی اومده چون جواب دلای خیلی ها شده بودی...فکر کردی اومدنش یا نتیجه شمع روشن سقاخونه است یا نذر ضریح امام زاده...حالا دل شکسته ات رو به همون دعاها بند بزن...گریه کن...

گفت همه چی رو میدونه ولی باور نکن...نخواست بیشتر بدونه که واسش سخت بشه...واسه تصمیمش...شاید هم واسه تو...گفت نمی تونه مث تو بنویسه...تو جای اون هم بگو ، هم بنویس...نوشتن هم مث " نه " گفتن شهامت می خواد ، مگه منه؟

گریه کن...نفس بکش...بذار اینبار صدای های های گریه ات رو همه بشنون...نگو که این زخم هم سرمایه اس...خرجش کن...چوب حراج بزن به دلت...به خاطره هات...سخته...خیلی سخت...فکر کردی اگه هر کی راحت حذفت کرد عشق باهات کنار می آد...اما نشد...

گریه کن و بزرگ شو...تو نبودنش و رنج علاقه ای که دو سال کشیدی رشد کن...نگهش دار...به اندک بهای آمدنش و معجزه شناختنش ببخش...نفرینش نکن...می دونم باز هم همه حرفاتو نگفتی...باز هم فرصت رو ازت دریغ کرد به بهانه خوب تموم شدن تهش...باشه،اینبار هم خواسته اون، دیگه چه فرقی می کنه،به افتخار علاقه ات بگو که بازنده ای و پرچمت رو پنهان نکن... فقط رویاهات رو  تو حجم تنهایی همیشگی ات مدفون کن...

اشک بریز...اشک بریز و اینباراز کنار ورودی ساختمون سی که گذشتی صبر کن...می دونم دیوارهاش و پنجره هاش بهت دهن کجی می کنن ،اما به یاد بیار...مهر ۸۳ واسه تو مقدسه، گرچه یاد کسی نباشه... تو راهروی طبقه اول بغض نکن...برو پشت پنجره کلاس ریاضی مهندسی اش و واسه سادگیت هق هق کن... کاش این مدت به نیمکت خالیش عادت می کردی...

از تفریق فاصله ها کمش نکن...می دونم  قرار بود با تو" فراتر از تمام توهمات جاری که میان عاشق و معشوق هست" پیوند بخورد... حالا غصه نخور فقط گریبانی واسه دریدن بغض بی قرارت پیدا کن و ببار...

باران باش

هیچ کس به باران عادت نمی کند

هر وقت بیاید ، خیس می شوی...

                                                                                                                 "نازنین"

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 7:59  توسط آنه  | 

با تمام اينكه از دست عباس غفاري (همكارم در ماهنامه نقش آفرينان = اينترنت سيار ) خيلي ناراحت بودم و حسابي حرصم داده بود، وقتي شنبه ( بعد از جلسه تقريبا هميشگي و شايد بازهم بي سر انجام مدير مسئول با ما )عباس دو تا پاكت جلوي من و نازنين گذاشت ، خداحافظي كرد و رفت. پاكت رو باز كردم نامه رو كه خوندم دلم براش باز هم تنگ شد ؛ احساس كردم با وجود اينكه از حرفاش بد جوري دلخور شدم اما به واقع دوست داشتني ترين و با معرفت ترين همكار و دوستم در اين مدتِ پا گذاشتن به نقش آفرينان بوده. توي نامه نوشته شده بود :

با احترام از حضرتعالي دعوت ميشود در پنجمين مراسم سالانه انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر شركت فرمائيد.

تجليل از سه چهره صاحب نام تئاتر كه در سينما درخشيدند:

پرويز پرستويي

رضا كيانيان

رويا تيموريان

تجليل از دو چهره پيشكسوت روزنامه نگاري و نقد:

حسين قندي

پرويز تأييدي

زمان ومكان مراسم: دوشنبه 30 مرداد ماه از ساعت 30/18 تا 21

نشاني:خيابان سميه،نبش حافظ،حوزه هنري،تالار انديشه

"هيأت مديره انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر"

خيلي خوشحال شدم؛ ديگه برام حضور رضا كيانيان ، رويا تيموريان، و يا حتي پرويز پرسنويي مطرح نبود، چون بارها و بارها به قول معروف از اين قبيل استادهاي مسلم بازيگري ياد شده و بارها وبارها من به پاي اين تجليل ها نشستم و نظاره گر اين يادمان ها بودم! اما اين بار بيشترين دليلی كه منو وادار كرد تا به اين مراسم برم، ابتدا حضور بنيان گذار روزنامه نگاري نوين ايران، حسين قندي، بود و بعد استاد پرويز تأييدي.

از شانس خوبم با اينكه دير رسيدیم و حدود 15 دقيقه از حرف هاي كليشه اي امير آقايي (مجري مراسم) را از دست داديم - البته اميدوارم امير آقايي كه دوست خوبم نيز هست اگه يه روزي بر حسب اتفاق چشمش به اين نوشته ها خورد ناراحت نشه، چون مطمئنم خودش ميدونه كه اين صحبت ها،عزت هاو بزرگداشت ها هميشگيست -  حسين قندي درست در مقابل من و يك رديف جلوتر از ما نشسته بود ( اين عكس نازنين همه چيز رو ثابت مي كنه! )  ====>

قندي بسيار بسيار جوان تر، خوش برخوردتر، متواضع تر از آن چيزي بود كه تصورش را ميكردم. با تعريف هايي كه از او شنيده بودم ، تصور يك آدم بسيارمسن، بد اخلاق، بد اخم و مغرور را داشتم. نكته اي كه از همه بیشتر باعث تعجب من شد رفتار بی نهایت احترام آمیزش با خانم همراهش(كه به احتمال 99% همسرش باشد) بود.طوري با هم ارتباط برقرار مي كردند كه انگاري هيچ مشكل و هيچ ناراحتي و اختلاف نظري با هم ندارند!

تا به حال در طي تجارب 2 ساله مطبوعاتي ام هيچ مطبوعاتي اي را نديده بودم كه رابطه خوشايندي با همسرش و در زندگي زناشويي داشته باشد. ====>

و... قندي از اين لحاظ هم برايم يك اسطوره شد.

خلاصه پس از گذشت مدت كوتاهي از استادان روزنامه نگاري تقدير شد اما باكمترين امكانات و كمترين شور و هيجان!  حسين قندي به روي صحنه آمد اما دريغ از يك ثانيه ايستادن پشت تريبون و يك كلمه صحبت ! پرويز تأييدي هم به همين صورت! آنها هيچ نگفتند ، شايد چون  " چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است؟! "

براي تجليل از سه چهره صاحب نام سينما، تئاتر و تلويزيون حميد سمندريان به روي سن آمد و با حرف هايش توانست يخ مراسم را در 45 دقيقه پاياني بشكند. با تمام اينكه سمندريان بي پروا و شايد توهين آميز سخن گفت اما آنچه گفت درست بود و حقيقت امر را بيان كرد. او از اينكه سه شاگرد بازيگري خود را مي ديد ابراز افتخار كرد. در رابطه با هنرمندان و اينكه چرا مردم ايران وقتي يك بازيگر را مي بينيد از خود بي خود مي شوند، هر كاري مي كنند تا در ِ صحبت را با آن هنر پيشه باز كنند،عكس مي گيرند و امضاء مي خواهند در يك كلام گفت : مردم ايران عقلشان به چشمانشان است و وقتي مي بينند فردي از تمامي حواس خود براي ايفاي نقشي استفاده مي كنند آن حس را دريافت مي كنند. و هنگام ديدن اين بازيگر بسيار ذوق زده و هيجان زده مي شوند و همان حس را به گونه اي ديگر به آن بازيگر عطا مي كنند.

سمندريان درست مي گويد؛ شايد به همين خاطر است كه هيچ كس به پاس احترام به حسین قندي ها و پرويز تأييدي ها  نمي ايستد و هيچ كس آن ها را باعزت تمام به پشت تريبون و صحنه ی سخن دعوت نمي كنند.

 به اميد روزي كه به غير از هنرمندان نقش آفريني ، هنرمندان قلم نيز بزرگ داشته شوند و به آنها نيز ارج نهند..!

                                                                                         "آرامه"

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 23:57  توسط آنه  |