الان که دارم می نویسم نزدیک ۱۲ ساعت دیگه تو به دنیا میآی...هیچ وقت این موضوع رو باور نداشتم اما حقیقت داره که واسه اونایی که خیلی دوسشون داری نوشتن سخت میشه چه برسه به من که عاشقانه دوستت دارم...
آرامه من سلام...واسه شروع نمیدونم چی باید بگم؟ حتی به ذهنم رسید شخصی تر از اینجا برات بنویسم اما یاد تصمیم مشترکمون افتادم واسه راه اندازی این وبلاگ و اونو مث همیشه محرم دونستم...
خیلی سال از اون روزیکه تو کلاس مدرسه سر کنسرت سیمین غانم با هم آشنا شدیم می گذره...از روزایی که علائق مشترکمون نذاشت بفهمیم این همه سال چطور گذشت...سال ها گذشته...من و تو در جای جای این شهر بزرگ خاطره داریم...چه شب زنده داری ها که نداشتیم...چقدر شب هایی که با درد و دلای من و تو به طلوع نرسید...چه خنده ها و اشک ها که توی بیغوله سبز رنگ تو توی ارکیده به یادگار گذاشتیم...اینقدر حجم خاطرات با هم بودنمون زیاده که...چه معجزه ها که دیدیم...چه فریاد ها که به خاطر اجابت حاجت هامون نزدیم...چه تصور ها و رویا هایی که ساختیم و با باورشون بهشون رسیدیم...چقدر واسه داشتن همدیگه مبارزه کردیم...چقدر با عشق رفاقتمون ثابت کردیم که ما با همیم...تو دنیای فقیر و حقیر رفاقت من تو گنج بزرگی بودی که خدا برکتم کرد...حسادت دیگران رو می دیدیم و به هم بیشتر ایمان می آوردیم...شده بودیم دنباله همدیگه...مهم نبود رفاقت ما همه رو عصبانی کرده...من و تو دزدانه به دشمنی دیگران خندیدیم...واسه همین شدیم دو یار جدا ناشدنی از هم...برای من تو فراتر از یک یاری...
خواهر خوبم...مهربون همیشه با من...همدم غصه های من...لبخند شادی های من...یادگار مقدس نشانه های خدا...هیچ کس از دنیای من و تو با خبر نیست..هیچ کس از سرزمین دل من و تو اگاه نیست...از خاطرات غنی که تو قلب کوچک تو پنهانه...از حرف های یواشکی که همیشه با هم داریم و...ما بودن من و تو خواسته و لطف خداییه که برای من و تو خدای دیگری است...
عزیزترینم...پاره وجودم...جان من...آرامه ام...تولدت مبارک
در این بیست و ششمین روز از اولین ماه پاییزی از خدا می خوام که همیشه سالم باشی و خوش، همیشه نگهدار عشق بزرگت باشی و شاد، از خدا می خوام ابر هایی پاییزی رو بر سر غصه هات بگیره تا باران رحمتش اونا رو بشوره و از دل صاف و پاک خواهر من جدا کنه، از خدا می خوام که تو رو برای من و هدیه حفظ کنه و رفاقت مثلثیمونو هم در پناه خودش...صبر همیشگی و سینه فراخ داشتن رو هم برات خواستارم...گل من باز هم تولدت مبارک..
راستی این متن رو با پر پرواز نوشتم
سهم من از بودن تو پر خاطره اس...پر خاطره...
چند عکس تازه از هدیه تهرانی در فیلم نیومانگ "بهمن قبادی" !
راست میگه عباس غفاری: ( قابل توجه آقای پرچمی برای ساختن سوژه جدید! ) " این بازیگر با ایستادنشم بازی میکنه!!! "
بازی اش در "شبانه" و "چهارشنبه سوری" همه چیز رو ثابت میکنه ! باور کنین...
"آرامه"
![]()
![]()
![]()
این چه صداییه می آد...چرا این صدا قطع نمی شه؟
"شب و روز پیش منی،تو هنوز پیش منی،تو هنوز تو سفره دل درویش منی..."
- خاموشش کن...نمی خوام بشنوم...
"متاسفم برات ای دل ساده"
کافیه دیگه تمومش کن...چرا دست برنمیداری لعنتی...حتما باید مث یه آشغال بری تو سطل
- بگو خ...با من بگو خ...
صدا می آد...نمی خوام بشنوم...
"رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره..."
ـ حالا بگو دال...با من بگو دال...
خسته ام...خیلی خسته ام...صدا می آد، نمی شنوی؟
ـ گر ایزد زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
ـ بگو الف...نترس بگو الف...
بس کن دیگه...خسته ام کردی...رهام کن...به حرمت لحظه ها خسته ام ...دیگه کجای وجودم و می خوای زخمی کنی؟
تا کی بر سر گور آرزوها زار بزنم؟
کنار آمدن کدامین آرزو چادر بزنم؟
با ته مانده رفتگی هایت بر تن خسته و مانده ام چی کار داری؟ نکنه اونا هم سهم توان؟
صدا می آد...چرا هیچکی نمیشنوه؟
ـ حالا با هم بگو...بگو خ، دال، الف، بگو خدا...آفرین بگو ، بگو خدا...
داد بزن...صداش کن...آفرین...بلندتر بگو...فریاد بزن...داره میشنوه...نترس بگو ، تو می تونی، دیدی چه راحته
فقط اونو صداش کن...صداش کن...
بگو...بگو خدا...مناجات کن...ملاقات کن...دستاشو بگیر...
"بخوان به نام پروردگارت که بیافرید"
فقط بگو خدا...
فقط بگو خدا...
" نازنین"
تو از خاطره ها مي ترسي
و من ...
از خودم ...از تو... از نفرين هاي چسبيده به ته كفشم... از كسالت مانده بر دوشم... از دستهاي تف مالي شده ام...
تو... از بچگانه فكر كردن ميترسي
و من...
از خودم... از تو... از ثانيه هاي گذرا... از نفس نفس زدن هاي عاشقانه
تو... از زندگي نمي ترسي !
اما من از... تو... از... من... از عطش عشق!
هراسانم ،هراسان...
زندگي...
واقعيت...
ترس...
جدايي .
نه !
مي ترسم! مي ترسم!
"آرامه"