تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما
دعا مي كنم و مي پرستمش

گريه مي كنم و دوستش دارم

صدايش مي زنم تا جوابي دهد

جوابم را مي دهد و مي گويد تاريك باش

تاريك مي شومو دينم را از دست ميدهم

تاريك ميشومو تنها ...  او را مي بينم!

اين رويايم نيست...

كه صدايم ميزند

اين... اعتقادم است!

                                                      " شايان سيدي"

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 22:2  توسط آنه  | 

زمان چه زود مي گذرد ( چه دير ؟!)

پس از چند وقت برايت مينويسم؟ مي داني؟

نمي خواستم...

اما ... امروز  خبرت را برايم مي آورند!

كاش خبر مرگت بود..!

شايد انقدر دلشكسته نمي شدم

فقط مي دانستم كه رفته اي

نه با ديگري

تنها...!

تو رفته بودي ،  از يادم ... اما از دلم؟!

امروز درست مثل 2 سال پيش اشك هايم را تقديم خاطره هايمان كردم!

درست در كف اخلاص !

تو...

چه بودي كه بر سر راهم قرار گرفتي ؟!

يك كثافت!

ديگر حتي به معجزه هاي آن زمان هم احترام نخواهم گذاشت!! همه شان را گه مالي مي كنم،

تقاص همين اعجازها را پس ميدهم!

همه را پاك ميكنم...

همه را...

ديگر نمي خواهم اتاقم سبز بماند!

نمي خواهم از كنار A.S.P  حتي رد شوم!

ديگر نمي خواهم عكس هايت را ، فيلم هايت را،و حتي تلفنت را داشته باشم

همه را پاك ميكنم...

همه را...

نمي خواهم عاشق شوم!

هرگز...

اين دومين بار است خيانتت را در دلدادگي نابم ذره ذره هضم ميكنم...

اما... اين بار ديگر هرگز باز نخواهم گشت!

تو...لياقت من را... عشقم را... خدا را... نداشتي و

 نداري!

و مطمئنم كه تا ابد نخواهي داشت!

يقين دارم ...

يقين دارم پشيمان روزي باز ميگردي...

                

                    "میدانم باز هم نشناختی، آرامه ام، اما دیگر لازم نیست شماره ام را save کنی"

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 13:57  توسط آنه  |