حاصل سلام هايي كه نثارت مي كنند ، سلام منست !
سلامي كه بوي مرگ را با خود مي كشد!
من... اكنون...
با چشمانم وحشتناك ترين سيلي ها را تقديمت مي كنم !
و ... با نگاهم ، تمامي كتاب هايي كه برايت نگاشته بودم را بر سرت پاره پاره خواهم كرد تا بتواني راحت هضمشان كني ، مرد احمق!
و با دستانم بوي تعفنت را به گوش خودت مي رسانم كه بداني
جنازه ها... ، بوي ته مانده غذاهاي فاسد را مي دهند!
جنازه ها... ، بوي كلم پخته مي دهند و تو...
همچون كلم بد بو با حماقت هايت ميسوزي !
بپز ... آنقدر پخته شو كه صداي جلزو ولزت را همه بياشامند!
دلم خنك مي شود وقتي
مشامم ، تَه گرفتنت را لمس ميكند
آخ... كلم پخته و گوجه فرنگي لِه شده !
چه زوج خوشبختي!
شايد هم ، هم آغوشي عروسك ساده در دستان پر از رمز و راز دستمال كاغذي!
امشب ، اشك هايم ديگر بوي غم نمي دهد.
امشب غم هايم (!) بوي اشك مي دهدو
اشكهايم بوي لبخندِ شادي!
امشب قهرمانم!
آخر تو را بر سر شعله گذاشتم و روغن داغ را تا خرخره به تو پوشاندم!
مرحبا به من !
مرحبا به انتقام!
باز هم به انتظار بنشین !
« آرامه »