تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما

حاصل سلام هايي كه نثارت مي كنند ، سلام منست !

سلامي كه بوي مرگ  را با خود مي كشد!

من... اكنون...

با چشمانم  وحشتناك ترين سيلي ها را تقديمت مي كنم !

و ... با نگاهم ، تمامي كتاب هايي كه برايت نگاشته بودم را بر سرت پاره پاره خواهم كرد تا بتواني راحت هضمشان كني ، مرد احمق!         

و با دستانم بوي تعفنت را به گوش خودت مي رسانم كه بداني

جنازه ها...  ، بوي ته مانده غذاهاي فاسد را مي دهند!

جنازه ها...  ، بوي كلم پخته مي دهند و تو...

همچون كلم بد بو با حماقت هايت ميسوزي !

بپز ... آنقدر پخته شو كه صداي جلزو ولزت را همه بياشامند!

دلم خنك مي شود وقتي

مشامم ، تَه گرفتنت را لمس ميكند

آخ... كلم پخته و گوجه فرنگي لِه شده !

چه زوج خوشبختي!

شايد هم ، هم آغوشي عروسك ساده در دستان پر از رمز و راز دستمال كاغذي!

امشب ، اشك هايم ديگر بوي غم نمي دهد.

امشب غم هايم (!) بوي اشك مي دهدو

اشكهايم بوي لبخندِ شادي!

امشب قهرمانم!

آخر تو را بر سر شعله گذاشتم و روغن داغ را تا خرخره به تو پوشاندم!

مرحبا به من !

مرحبا به انتقام!

باز هم به انتظار بنشین !

                                                             « آرامه »

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 0:7  توسط آنه  |