آفرینندگان خاطره های نقاشی شده مان
می نگرم!
باز هم کوله بار خستگی،
دست تکان میدهد
... در جاده های نامردی!
و این بار
این من هستم که با تمام وجود پشیمانی را فریاد می زنم.
"آن"
- نه، چرا؟
- آخه اون می گفت ۲ تا آدم کنار هم مثل عدد ۱۱ می مونن...
قهرمان معجزه قصه های من، اینبار به تقدس ۱۱ به زانو نشست و تعظیم کرد، اینبار تو تیک تاک ثانیه های مانده به ۱۱ خدا رو دید، تمام عزاداران عاشورا به نذر عاشقی تو سینه زدند، زنجیر جدایی گسستند و اشک ریختند...از خواب سحر تا تعبیر عاشقی تصمیم معجزه تو شد...اینبار بی دلهره و با عشق عقربه های زمان رو جلو بردی...۱۱ بار نواخت،۱۱ بار فریاد زد که بشکنی و تو...تو شکستی و رفتی، از همه اعداد فرد و تک گذشتی، حتی از کنار هم بودن اعداد زوج هم رد شدی...
- حالا چرا ۲۲؟
- آخه من دو تا عدد زوج رو کنار هم دوست دارم.
دیگه چه فرقی می کنه، تو در معجزه ها بودی، تو معجزه های تاریخ، روز و زمان غلت خوردی و شنیدی...صاحب معجزه ها می خندید، کنار تو می خندید...دیدیش؟ می دونم که دیدی...این آخرین تلاش تو بود...به دست آوردی نه به التماس رسیدی و نه به تمنا و قسم...عاشقی فقط معجزه می خواد و تو داشتی، تو دستت بود، تو طپش های قلبت بود، شنیدی؟...
واژه ها واسه سرودن لحظه ناب تو حقیرند، اون لحظه خالص همه فرشته ها به قداست و رحمت خدا و عشق تو تعظیم کردند و دنیا به عشق یقین کرد...تو صاحب گوهری فراتر از یک عشقی...
بخشیدی...همه نبودنش رو، حتی ۲۹/۱۲ رو هم به ۱۱/۱۱ بخشیدی...حالا توتم تو همین ۱۱ است، حالا نواختن ۱۱ ضربه حکم عشق توست...
تو مهمونی لحظه های تو همه اونایی که سوگند شون دادی اومدن، زیارت ها ذکر ذهن تو شدن و صلوات ها تسبیح خاطرت...داشتی نزدیک می شدی به همون سلام عاشقانه...طبیعت به سجده بود و من...من پشت همه خاطره ها و تکرار معجزه ها با یه دل هیجان زده به بدرقه ات ایستادم، پشت سرت آبی نریختم چون بر می گشتی...نه از اون لحظه و ۱۱ و خودش...از خودت، از خودت بر می گشتی، سهم سنگین عشقت رو با هزار حرف نگفته به یادگار گذاشتی و اومدی، سبک شدی، پرواز کردی، عاشقانه پر زدی...
حالا از تو و یک تاریخ مقدس و پر حرمت فاصله ای نیست، از نماز و نیایش های عاشقیت رنجی نیست، باور اینکه عشق رو هم میشه گروی معشوق گذاشت، سخت نیست...
عزیزک من، حالا همه آرزوهای خوب فدای تو...
گنجشکک عاشق من...حالا تو راهبه عشق پاکت هستی...اینبار به حرمت تمام اون لحظه ها که کنارت بود و کنارش بودی نگهش دار، باران را به یاد بیار و امانت دارش باش...
که نگهدارنده بزرگ نگهدارتون باشه...
"نازنین"
دارچین می پاشم!
شاید که... کمر باز کند،
و لخته وار رها شود!
"آرامه"
همین یکبار!
... ۱۱ ۱۱ ۱۱ را
اینبار عاشقانه دوست می دارم .
"آرامه"
به درختان گوش کن...
برگ میبازند برای طلوع خورشید درونشان!
آسمان را مزه کن
ابرها هم گاه و بیگاه میهمان بادهایش میشوند...
چون حروف الفبایی که ردیف میشوند در کتیبه های یادگاری!
هجوم کلاغ را در فصل سرما لمس کن
کوچ میکنند برای آزمایش آسمانی دیگر...
...و آسمان در تنهایی به حال خود میگرید
تخته های سیاه مدرسه پر میشوند از هجوم برف های سپید ...
این ذهن توست که آنها را به خود نسبت میدهد
فردا روز ... تخته سیاه هم... از سیاهی خود کوتاه نمی آید!
به... التماس دستان محتاج پدر... چشمان نگران مادر... تقلاهای برادر... و آغوش های پر التهاب خواهرانت...بنگر
که تنها عطر تو را می آشامند
اما تو را...؟!
نازنینم... نازنینم..! بزرگ شو...
فرصتی باقی نمانده
ساعت ها ...
روزها...
هفته ها...
ماه ها...
سال ها...
...میگذرند!
بزرگ میشوی
آنگاه که، نه تنها مرا، که خود را نیز فراموش خواهی کرد !
تولدت مبارک عزیزترینمان