در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
عید که آمد،
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد
روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و گلدانی
کنار ماهت بگذارم...حالا کمی صبر کن
بهار که آمد،
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...
وقتی همین شعر رو خوندم گفتم راست می گی ،صبر می کنم، بهار که آمد یه فکری برات می کنم...فکری برای خاطره هام که پر از توست و دنیای تو که پر از نبودن منه...به تلافی و انتقام نمی رسیم، اما چقدر باید ببخشم...می دونی دلتنگیت همیشه جلوتر از خودت هست؟...دلتنگی بی تو...هر طرف پرتت می کنم بر میگردی، می خندی، چشمات مهربون می شه، صدات لرزش دل میشه...می آم ازت دور شم، یاد تمام حرف ها و پنهانی های همیشگی می افتم، ازت حرص می خورم که چرا من؟ اما خاطره ها هجوم می آرن و من میشم همون شلمانی که بودم...
این دفعه قلبم داره خوب کار می کنه...منتظره...بین او پرنده های بی معرفتی که رو پشت بوم براشون دونه می ریختی، منم هستم، پرواز نکردم که بگی بی معرفتم و بیشتر دوسم داری...هستم...وجود دارم...هر چقدر که ازم فرار کنی...
بهار داره تموم میشه...هنوزم نه فکری برای آسمان تو کردم نه سطر های پر خاطره خودم...
نمی تونم هم باران باشم که هر وقت آمدم خیس شوی...
اگر چیزی نمی گویم
سکوت نکرده ام
آب بالای سرم رسیده
دریایی که در چشمان تو ست
حالا دیگر از من
شناگر ماهری ساخته...
" نازنین"