دفعه اول با خودم اومدی دانشگاه و بهت نشونش دادم...
دفعه دوم عکسهاش دستم بود و دیدیش...به جای تبریک به تلاشم، گفتی: مطمئنی واسه خودت اومده؟ تو دلم ازت ناراحت شدم...با خودم گفتم می تونستی چند روز بعد بگی نه اینکه اولش بزنی تو ذوقم!
دفعه سوم چتم و باهاش خوندی...اومدی پیشم و کنار خنده من از به واقعیت پیوستن حرف تو و رفتنش ، مردونه گریه کردی...
دفعه چهارم نوشته هامو خوندی و لبخند زدی و گفتی: تا کی؟ نمی فهمم.
بعد از اون نگران شدی...نگران از شلوغی دور و بر من و انواع آدمای رنگین که من نمی دیدمشون...بهت گفتم به من اعتماد کن...سکوت کردی
من به این رفتن ها و جا گذاشتن سهمم تو بخشی از سرنوشت عادت داشتم و تو نه...
مدت ها از همنشینی من و تنهاییم می گذشت و تو نبودی...دیوار به دیوار اتاق هم بودیم و بین خنده های تو از شنیدن حرف های عاشقانه و گریه های پر از نبودن من فاصله ها بود...
صحبت گذشته ها نیست...نگرانی هات رو دوست دارم...بیمی که از آینده من در چشمان توست، آشناست...من به حرمت این بیم و نگرانی ها ایستادم...تو دویدن پر سرعت دیگران من توقف کردم و نمی خوام که برم...نپرس چرا...هنوز از یه عشق ناکام اندک خاطراتی برام مونده که لحظه های سخت رو شیرین و پر کنه...از حضور آدم ها نترس...با دعای من این حضور سایه وار فقط سایه می مونه...از دل کوچیک و احساسات منهم واهمه نکن...آدما یکبار فرصت همه چی رو دارن و من این فرصت را عاشقانه باختم...ببین چطور من و خدا به قسمتم و رفته ها و نا گفته ها می خندیم...تو هم بخند و به من امید بده که هستم و امانت دارمی...من یکبار همه چیو از دست دادم و مردم...دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...حتی زمان سادگی هم گذشته...هنوز خودمو با یک فریب عاشقانه گول می زنم و قشنگه...
ببار ای نم نم باران...دلم تنگه...
از وقت نموندش حصاری تنیدم و نشستم به نظاره...دور این حصار آدمایی هستن که تکه ای از خاطرات پر آرامش من هستن...به قداست خاطره ها و خوبی هایشان نگهشون داشتم نه بیشتر...غصه تنهایی یک لحظه است...شیطنت های زندگی رو بازی زندگی ندون...به شرارت های دختری من فرصت بده...یه روزی این شوخی های ۲۰ ساله بزگ میشه و فراموش...به خنده های از ته دلم و بازیگوشی هام امان بده...اجازه بده این رویاها نوازش شبم بشه که از کابوس هام بی خبری... از اینکه تو امتحان خدا رفوزه شدم بی خبری...فرارم از رایحه آشنایش و خاطراتش رو نمی دونی...راه فراموشی همین صبر و ایستادن است...نگو به چه بهایی...من بها و بهانه ام هر دو با هم راهی سفرن...
امانتدار من...بعد خدا ، امانتم بدار و کنارم باش...نگران سهم من از زندگی نباش...اون بالا یه خدایی دارم که دستاش تو دستمه...از اون بخواه هرگز دستامو تنها نذاره...هرگز...
"نازنین"