چند شب پيش، وقتي كارم تموم شد كه ساعت نزديكاي 10 بود و راه من تا خونه پر از تاريكي و هيجان اينكه نكنه يه وقت يه لولو خرخرهاي خر من رو بگيره! شريعتي مثل هميشه شلوغ بود و اما اين دفعه اين ترافيك باعث دلخوشيم شده بود كه ميتونم امن و راحت به سر مقصد منظور برسم. نزديكاي ساعت 10:15، رسيدم به تقاطع پل شريعتي و اتوبان صدر.
دلم خوش بود كه مثل هميشه توي صف عريض و طويل ماشينهاي شخصي يا تاكسي منتظر ميمونم و به اتفاق آدامهاي ديگه سوار ماشين ميشم. آدمهايي كه هر كدومشون يا كارمندن يا كارمند!!! اما وقتي ديدم بر عكس هميشه اين دفعه خبري از دفعههاي قبل نيست دلم هري ريخت پايين كه «اي واي حالا نصفه شبي چطوري و با چه ماشيني بايد برسم به خونه؟!» چند دقيقهاي از تنها بودن من زير پل و بوق ممتد ماشينهايي كه هر كدوم براي وارد شدن به اتوبان پر از ترافيك باهمديگه مسابقهاي راه انداخته بودند، نگذشته بود كه دو تا كارگر افغاني كنار من ايستادند! يكي از اونها مدام من رو نگاه ميكرد و يه لبخند محو موذيانه نثارم ميكرد، تا جايي كه ميشد، سعي كردم خيلي عادي باشم و اصلا چشمم رو بهش نندازم. خدا خدا ميكردم كه يه وقت با من هممسير نباشن، كه يك آقاي تنومند با سبيلهاي پر پشت به ما نزديك شد.
در همين گير و دار كه يه نگاهم به ساعتام بود كه ده و نيم رو نشان ميداد و يك نگاهام به آدمهاي اطرافم، بالاخره راننده پرايدي دلش به حال ما سوخت و نگه داشت. مسيرها يكي بود! در حقيقت مسير ديگهاي وجود نداره، جز رفتن راه مستقيم! مرد سيبيلو، در جلويي پرايد رو باز كرد و شيرجه وحشتناكي به روي صندلي كمك راننده زد، ياد مسابقه صندلي بازي، زمان بچهگيام افتادم! هركسي زودتر براي نشستن قبل از توقف موزيك اقدام ميكرد، برنده مسابقه بود! درب عقب ماشين رو باز كردم و با نگاهم، دو تا كارگر افغاني رو هل دادم توي ماشين! چشمتان روز بد نبيند، از قضا همون آقاي افغاني كنار من نشست كه نگاههاي هيزش رو تا چند دقيقه پيش داشتم به زور تحمل ميكردم، تا جايي كه ميشد سعي كردم از اين مرد فاصله بگيرم و مثل يه تيكه لواشك كه روي پلاستيك ميچسبه، به شيشه ماشين بچسبم! اما پاهاي روي زمينم رو چي كار ميكردم؟! خيلي نگذشته بود كه احساس كردم يه چيزي خيلي آروم داره روي كفشم كشيده ميشه! سريع پايم رو كشيدم و يه نگاه خيلي تلخ و عصبي به مرد افغاني كنارم انداختم. توي دلم تمام فحشهاي عالم رو به اون كه چطوري به خودش اجازه اين كارو ميده و خودم ميدادم كه چرا به فكرم نرسيد كه يه آژانس بگيرمو راحت و بيدغدغه به خونه برسم؟
هرچي دعا و صلوات بود خوندم تا بالاخره جايي كه بايد پياده ميشدم، بهم چشمك زد، خيلي سريع گفتم: «آقا، زير پل عابر، پياده ميشم» خوشحال بودم كه سالم رسيدم و از شر اين استرس و اين كارگر رهايي پيدا ميكنم كه دوباره همون حس سراغم اومد، حس اينكه يه چيزي روي پنجه پام ميلغزه. ديگه نتونستم تحمل كنم و تمام شرم و حيايي كه مادرم هميشه تو بچهگيهام بهم ياد داده بود، تا اينجور موقع ها داشته باشم رو كنار گذاشتم و با صداي بلند و يه كمي هم لرزان گفتم«آقا ! پاتو جمع كن! هر چي من هيچي نميگم، خجالت نميكشي؟!» راننده كه داشت راهنما ميزد تا زير پل نگه داره و مرد جلويي با نيمچه فرياد من توجهشون جلب شد!
افغاني از همه چيز بيخبر، با رنگ پريده و اعتراض گفت«چي ميگي خانم؟!» در همين لحظه راننده ترمز كرد و من احساس كردم كه دوباره روي پاي من داره يه چيزي كشيده ميشه. افغاني با مسير نگاه من، به پايين نگاه كرد! دلم ميخواست زمين دهان باز كنه و برم توش! يه بطري خالي آب ! سر بطري به طرف پايين بود و با هر تكان ماشين، در دستاندازهاي اتوبان، به پاي من ميخورد! افغاني كه حالا متوجه اشتباه من شده بود شروع كرد به كولي بازي در آوردن كه:«چشاتو باز كن بعد حرف بزن! يعني كه چي تهمت ميزني؟ اينو نميبيني مگه؟ مگه من مرض دارم آخه؟»نميدونستم بايد چيكار كنم؟! از وضعيت پيش اومده خندهام گرفته بود، پول رو به راننده دادم، فقط تونستم بگم «باشه آقا ! شما راست ميگي» پياده شدم. چند ثانيهاي توي بهت بودم، از اشتباه و پرويي خودم خندهام گرفته بود... وارد منظريه شدم و از ته دل تا دم در خونه خنديدم...
تویی که این وبلاگ رو می خونی، بدون که ما فراموش کردیم حتی سه سالگی وبلاگمون رو تبریک بگیم! میبینی؟ همه جیز عجیب پیش می ره! اونقدر که نمی دون الان کجائیم!؟! شما میدونید؟